#غم_نبودنت_پارت_220


زد رو ترمز.جلوی خونه اعظم جون بودیم.نگاهش کردم ولی نگاهم نمیکرد.

نرم؟من مزون نرم؟تو این دو سه ماه جونم دراومد..دلم داره کنده میشه..مزونی که خودم رو پاش کردم خودم درستش کردم و به اینجا رسوندمش.همین الانشم که نمیرم طرح میزنم و میدم افسون ببره.دو بار هم با افسون و توکا رفتیم با هم پارچه خریدیم البته نه از حاج رسولی..من جونم به اونجا وصله..

امیر علی_پیاده نمیشی؟

همه این حرفا تا رو زبونم اومد ولی نتونستم به زبون بیارمشون.

نگاهمو صدام دلگیر بود.

_شب زود بیا.

پیاده شدم و در و بستم.یه لحظه ایستادم و نفس عمیق کشیدم.به شدت عصبی بودم و غمگین.باید اروم میشدم.

خواستم در بزنم که در باز شد و مانا روبروم ظاهر شد.شیک و پیک کرده بود و با ارایش نه چندان غلیظ ولی قشنگی که رو صورتش خوابونده بود زل زده بود بهم.

چشم از من گرفت و به امیر تو ماشین خیره شد و یه لبخند دندون نما اومد رو لبش.

یه سلام اروم گفت و از کنارم رد شد و رفت سمت امیر.

نمیدیدم چی میگه و چکار میکنه ولی ناخوداگاه دستام مشت شدن و قلبم تند تند میزد.

مانا ایستاد.اومد و در کمال ناباوری جای من نشست.

چشمام اندازه دوتا گردو شده بود.بیشتر از این نتونستم بمونم..با پاهای بی جونم خودم و انداختم تو خونه و در و بستم و تکیه دادم به در..

صدای گاز پر شتاب ماشین امیر اومد و بستن چشمامو اومدن اشکام..

مسخره است..مسخره بود.مانا یه عوضی بود و الان تو ماشین شوهر من بود و عطر تن امیر و به جای من وارد ریه هاش میکرد به همون نزدیکی.مسخرست دیگه؟

یاد ناز و عشوه موقع راه رفتنش جلوی ماشین و چشمای امیر که میفتم دستام یخ میزنن..

اروم باش غزل.اروم.حتما..حتما.حتما چی؟خفه شو غزل خوش باور.

اعظم جون_غزل عزیزم تویی..؟

چشمامو باز کردم.حس میکردم سرم در حال ترکیدنه.به کف دستام نگاه کردم قرمز بودن..حس میکردم حالم اصلا خوب نیست میفهمیدم یه چیزیم هست ولی سعی کردم لبخند یزنم..

بخند غزل..به این زندگی کوفتی بخند که خنده هم داره.

اعظم جون ب*غ*لم کرد و رفتیم تو.

از گله گذاریش که بگذریم واقعا دلتنگش بودم اونم همینجور.دوستم داره و من هم هیچ وقت به اسم و به چشم مادر شوهر نگاهش نکردم..همیشه برام مامان امیر علی بوده..

کسی که واسه امیر عزیزه واسه منم عزیزه و من میدونم که امیر علی نفسش واسه مامانش میره..

دست کشیدم رو زنجیر تو گردنم.غزل به چی شک کردی..خودت میدونی امیر از دخترا دل خوشی نداره..البته به جز مانا که چهار سال تمام کنارش بوده و ذهنش و شستشو داده..

وقتی یاد لبخند و عشوه های مانا در حال سوار شدن ماشین و نگاه خندانشو و حالت گربه ای چشماش میفتم دلم کنده میشه..اه گند بزنه این زندگیو که به تار مویی وصله..

بابا همایون خیلی مهربونه..با من جوری رفتار میکنه که حس نمیکنم عروس این خونم.درست مثل اناهیتا.

با انا حرف زدیم..طفلی خیلی خسته شده و احساس دلتنگی میکنه..میگفت شاید تا چند ماه دیگه خودم تنها اومدم ایران.

بابا همایون در حال حساب کتاب بود و من کمکش میکردم.

romangram.com | @romangram_com