#غم_نبودنت_پارت_219


امیر علی_غزل اماده شدی؟

_اومدم..اومدم.

عطر زدم و کیف دستی کوچیکو گرفتم دستم.

سوار ماشین شدیم و امیر تو سکوت در حال رانندگی بود.

یه حرفی بود که باید میگفتم.باید نظرش و میدونستم..

_امیر؟

جواب نداد.

_امیر علی؟

حواسش نیست انگار.

با صدای بلند تری گفتم_اقا امیر..

یهو برگشت و بی هوا گفتم_جونم..

_جونت سلامت..حواست کجاست؟

امیر علی_صدام زدی؟

_سه بار..

امیر علی_حواسم نبود.

_اونکه معلومه..تو کجا میری؟

امیر علی_تورو برسونم خونه مامان اینا دیگه..

_میدونم..خودت کجا می خوای بری؟

امیر علی_یه سر برم شرکت دوتا نقشه است برشون دارم باید برم نظام مهندسی..

دل دل کردم و گفتم_امیر..؟

نگاهم کرد.

_چیزه..راستش..اووم من از فردا می خوام برم مزون.

حرفی نزد.نگاهمم نکرد.قلبم تند تند میزد از اینکه بگه نه..از یه طرف هم نمیخواستم حساس شه..

_تو که با این قضیه مشکلی نداری..هان؟

امیر علی_چرا یهویی تصمیم گرفتی..همین امروز؟

حس کردم پشت حرفاش یه منظوری داره.

_نه من الان..ببین اگه تو نخوای..

هنوز از دهنم در نیومده گفت_من نمیخوام..نرو.

romangram.com | @romangram_com