#غم_نبودنت_پارت_210
منم حواسم نبود..حواسم نبود که به پهنای صورتم دارم اشک میریزم.
چشمای اشکیمو که دید دستش و دراز کرد که برم پیشش..
خزیدم تو آ*غ*و*شش سرم و گذاشتم روسیش و گریه کردم..
امیر علی_تو دیگه چرا دیوونه؟
_ببخشید امیر..ببخشید.مسبب همه عذابات منم.به جون خودم به روح مامانم نمیخواستم خردت کنم نمیخواستم عذابت بدم..من هیچی نمیدونستم.امیر من فقط..فقط میخواستم اونو از مرگ نجات بدم.میخواستم بهش زندگی بدم..
امیر علی_عمر دست ما نیست غزل..
_میدونم..میدونم امیر ولی من موقعیت بدی داشتم..اتخابم فقط تو چند ساعت بود.من از عذاب وجدان میترسیدم..اینکه با جواب منفی من همون شش ماهم دووم نیاره.من میخواستم کمکش کنم.
دستش و نوازش گونه روی موهام کشید..تازه فهمیدم شالم افتاده..
امیر علی_اروم باش..گریه نکن.
_امیر بخدا قول میدم تا پای جونم کمکت کنم..قسم میخورم جبران کنم..
لبخند تلخی زد و گفت_تو چرا میخوای انقد به همه کمک کنی؟غزل من نمیخوام این جمله رو ازت بشنوم..اگه از همون اول به جای گفتن جبران میکنم فقط یه کلام میگفتی از اول عاشقت بودم فقط میگفتی نتونستم از عشقت بگذرم فقط میگفتی تو تمام این 4 سال منم به یادت بودم واسم قشنگ تر بود..جبران کردن تو دردی و دوا نمیکنه..سالهای درداور منو عوض نمیکنه.
با تعجی نگاهش کردم..
_ام..امیر من..تو خودت میدونی که چقد..
امیر علی اروم بود.امشب کلا اروم بود و عجیب..خنده هاش و نگاهش لحنش..
امیر علی_میدونم و واسه همینم میخوام بگم..غزل اگه یه وقتی تند شدم..قاطی کردم عصبی شدم بی منطق شدم حتی اگه زدم..بخدا واسه عذابت نیست..من..دست خودم نیست.نمیخوام..نمیخوام گریه کنی.بخدا گریه هات روانیم میکنه..ولی..
دست کشید تو موهاش و گفت_نمیدونم چمه..چه مرگمه وقتی اون حرفا رو بهت میزنم وقتی عذابت میدم وقتی حرص میخوری وقتی گریه میکنی..اولش ل*ذ*ت میبرم..حالم خوب میشه ولی بعدش..اخ خدا..غزل تو بگو چمه؟من چی شدم؟بگو چکار کنم؟
دلم کباب بود..اشوب بود براش..
با دستام صورتش و قاب گرفتم.تو چشماش زل زدم.
_میدونی چقد امشب خوشحالم که نرفتم جشن فراز..
نگاهم کرد..شاید پر از سوال..
_حس میکنم امشب..از هر شب دیگه ای بهم نزدیک تریم..محرمتریم..وقتی کنارتم..هیچی از دنیا نمیخوام.
یه لبخند اروم نشست رو لبش..
منو کشید تو آ*غ*و*شش و گفت_همه این دردا..از نبود تو بود..از غصه تو..از غم نبودت..
افسون_یعنی الان همه چی ارومه؟
_اینطور به نظر میاد..تو این دوهفته هیچ تنشی نداشتیم.خیلی ارومتر شده..بحث نکردیم.شبا راحت می خواب در صورتیکه قبلا بعضی شبا تو خواب حرف میزد واضح نبود چی میگه ولی ناله میکرد و صورتش خیس عرق میشد..الان خداروشکر راحت میخوابه.
افسون_حتما تاثیر همون حرف زدنست..خب شد که حرف دلشو بهت گفت و خودش و خالی کرد.این یعنی اینکه بهت اعتماد کرده و خودشم دیگه خسته شده..حداقل یه خوبی داشت نیومدنت ..
به قیافه اخمو افسون خندیدم..
_خودت میدونی چقد دلم میخواست تو اون جشن باشم..فراز و توکا هر کدومشون جداگانه واسه من عزیزن.بخدا حتی به ذهنم رسید یواشکی بیام ولی..اصلا نتونستم.خودش منو رسوند در خونه بابا ولی..باورت نمیشه افسون دیگه دلم جشن نمیخواست..اینکه بخوام تنهاش بذارم و خودم تنهایی برم جشن و بگم و بخندمو بر*ق*صم در حالیکه امیر و با هزار جور فکر و خیال ول کنم اصلا راضیم نمیکرد..حالا که میبینم واقعا بهترین کارو کردم.
romangram.com | @romangram_com