#غم_نبودنت_پارت_209


نمیتونم محبتای مانا و حمایتای خانوادش و انکار کنم..اناهیتا و حتی مارتین..کنارم بودن..همیشه بودن.

حالم بهتر شده بود..درواقع جسمم عالی بود ولی روحم افتضاح..

واسه اینکه اذیتشون نکنم..واسه اینکه فکر نکنن که زحمتاشون باد فنا بوده واسه اینکه از حس سربار بودن متنفر بودم سعی کردم خوب نشون بدم.عادی باشم ولی تا کی..چقد.کاب*و*سام خاطراتت عذابم میداد.

حالم از هرچی دختر بود بهم میخورد.ازت متنفر شده بودم..به هم شک داشتم نمیتونستم اعتماد کنم.خیلی سعی کردم فراموشت کنم..دکترم ازم خواست واسه فراموش کردن جایگزین بذارم..خیلی سعی کردم جای تو یه دختر وارد زندگیم کنم ولی هرکس میومد به یه هفته نمیکشید..دووم نمیاورد..نه من نه اون.

بعد از 4 سال ارومتر بودم ولی خودمم نمیدونستم تبدیل شدم به اتیش زیر خاکستر..نمیدونستم که محتاج یه فوتم..یه هوا تا شعله بکشم و بازم بشم روز از نو..روزی از نو.

نمیخواستم دیگه هیچ وقت بیام ایران.نمیخواستم بیام و از نزدیک خوشی و زندگیت و ببینم.

هیچ وقت هیچی ازت نشنیدم..نه کسی گفت نه پرسیدم.

ولی یه شب ..یه شب که باز فکر گذشته ها بودم یه خواب دیدم..خوابی که متفاوت بود با تمام خوابای این چهار سال..

یه کاب*و*س ترسناک.

یه بلندی بود..خیلی بلند پر از سنگای بزرگ.همه جا مه بود...دره بود..عمیق..صدای اب میومد..صدای گریه..گریه های ریز یه دختر..

یه دختر نشسته بود..بازم پشتش به من بود..یه دختر با لباسای سیاه..موهاش باز بود و باد تکونش میداد..دستاش صورتش و پوشونده بود و گریه میکرد..اروم و ریز ریز.

دلم از گریه هاش گرفت از هق هقش..

رفتم جلوتر.همه جا مه بود و چیزی واضح نبود..

جلوتر که رفتم دیدم اون دختر نشسته بالاسر یه قبر.گریه میکرد..مه بود و تصویر روی قبر و نمیدیدم..

اروم صدا زدم_خانم..

ته دلم با اون دختر نزدیکی زیادی احساس میکردم..صداش زدم.

_خانم..

مه کمتر شد..تصویر واضح..دستم لرزید..تنم لرزید.

خودم بودم..من بودم..

دستمو گذاشتم رو شونه دختره..

با گریه برگشت..

غزل بود.غزل بود گریه میکرد ..صدام زد..گریه کرد و گفت_امیر..طاها مرد..طاها رفت..تنهام..امیر تنهام.

خیس عرق از خواب پریدم..هیچی از معنی خواب نمیفهمیدم.

ولی از اون شب به بعد..دلم اروم و قرار نداشت.اولین خواب متفاوتی بود که تو این 4 سال دیدم..دلشوره داشتم..نمیتونستم طاقت بیارم..

وقتی تصمیم گرفتم بیام ایران اناهیتا خیلی خوشحال شد ولی مانا نه..

حرفی نزد ولی خوشحالم نشد..همراهمون اومد..

امیر علی_اصلا نمیدونستم طاها مرده..خیلی خودخواهم اگه بگم از خبر مردنش خندیدم؟

نگاهم کرد.تو تمام این مدتیکه حرف میزد خیره بود به روبرو..یه جایی تو سیاهی شب و اصلا حواسش به من و حرفاش نبود.

romangram.com | @romangram_com