#غم_نبودنت_پارت_208


امیر علی_هر وقت چشمامو میبستم..هروقت می خوابیدم همش خواب یه دختر میدیم..یه دختر زیبا تو لباس سفید عروس با یه تور بلند..همه جا پر از مه بود و اون دختر رو اب ایستاده بود..پشتش به من بود..همیشه پشتش به من بود.خواستم برم جلو..یه دفعه از دور یه نفر اومد..یه مرد..یه داماد..یه پسر..پسری که از همون فاصله دور با همون مه غلیظ هم میتونستم چشمای ابیش و تشخیص بدم.

دختره دستش و گذاشت تو دست پسره..

امیر بغض کرد..صداش لرزش داشت.دستاشو مشت کرده بود.

امیر علی_پسره دست دختره رو اورد بالا و ب*و*سید..دستش و ب*و*سید..

چشمای امیر بسته شد و با بسته شدنش یه قطره اشک از چشمش چکید..بستم چشممو سریع بستم.نمیخواستم ببینم..اشک امیر و تا حالا ندیده بودم الانم نمیخواستم ببینم.

امیر علی_دوست نداشتم بخوابم.هیچ وقت.چون تو خوابم همیشه اون دختر و پسر به من میخندیدن..همه مردم جمع میشدن..همشون رو اب بودن و فقط من روی یه تیکه سنگ ایستاده بودم.همه نگاهم میکردن و میخندیدن ولی من فقط مات خنده های دلربای اون دختر بودم.

دوست نداشتم بخوابم.سرم درد میکرد..چشمام میسوخت عصبی میشدم کلافه میشدم و به خودم که میومد هیچ چیز سالمی جلو دستم نبود.فقط..عکست توی دستم بود و یه بطری..عکست توی دست چپم بود و بطری توی دست راستم..

انقد تا خرخره میخوردم که یادم بره نیستی که فکر کنم هستی..اون موقع تو بودی .کنارم بودی تو ب*غ*لم و من..اروم میشدم.احساس امنیت میکردم..عاشق اون لحظه های اروم بودم.

بهترین لحظه های عمرم بود.فکر اینکه عشقت تو ب*غ*ل خودته نه یه غریبه..خوب بود.ارومم میکرد.

تو..تو باید مال من میشدی.چون عشق من بودی چون می خواستمت..چون چند سال بود که خواب شب و روزم بودی..

وقتی م*س*تی از سرم میپرید وقتی دیگه تو نبودی..هیچی یادم نبود جز..یه جفت چشم عسلی..که بدجور داغونم کرده بود.

هر بار کارم به بیمارستان میکشید و رفتن زیر سرم..

خسته شده بودم.خسته بودم غزل..از تو از اینکه نبودی از کاب*و*سات..

همه این مشکلات و عذابا مال سه ماه بود..سه ماه اولی که هر شب به خوردن اون زهر ماری میگذشت..بعد از خوردنشون یهو سر ازکوچه و خیابون در میاوردم ..بار دیسکو گاهی هم خرابه ها..اکثر اوقات مانا پیدام میکرد.به خودم که میومدم میدیم نشستم تو یه خرابه و زل زدم به در و دیواراش..حوصله نداشتم حتی بلند شم..امیدی نداشتم.

روزی که خواستم قرص بخورم..شب تولدم بود..شبی که دخترا رفته بودن بیرون و میخواستن واسم جشن بگیرن..تو تموم سالهای گذشته توی تولدم تو بودی..قشنگ ترین هدیه ها از تو بودحضورت نگاهت لبخندات میشد شیرین ترین لحظه واسم. حضورت میشد بهترین هدیه اون سال واسه من..ولی اون شب نبودی.

امیر یه اه عمیق کشید و گفت_شده غزل..شده تا حالا دلت بگیره..؟شده بلرزی..بترسی..بترسی واسه از دست دادن کل زندگیت..همه زندگیت غزل..؟

من ترسیده بودم..چون همه زندگیمو از دست داده بودم.

عصبی که میشدم همه چیو میشکوندم و به خود بی غیرتم فحش میدادم که چرا گذاشتم بیفتی دست یه پسر غریبه..چرا جلوتو نگرفتم چرا نزدم تو گوشت چرا ندزدیدمت حتی به ذهنم گذشت چرا نکشتمت..چطور غیرتم گذاشت تنهات بذارم با یه پسر..این بود که دیوونم میکرد.عذابم میداد..

یهو داد زد_که چه غلطی میکنه اون پسره با تو..

دست کشید تو موهاش.

امیر علی_اون موقع فقط داد میزدم که غزل غلط میکنه..غلط میکنه کاری بکنه غلط میکنه نگاهش کنه بخنده دستشو بگیره باهاش خوش باشه..غلط میکنه..

اخ اخ..چی کشیدم..چی بروزم اوردی غزل.

هیچی ازم نموند..نابود شدم.به معنای واقعی نابود شدم.

امیر علی_مانا و اناهیتا وقتشونو گذاشته بودن واسه کمک به من..اگه نبودن اگه دستمو نمیگرفتن اگه نجاتم نمیدادن..

سرش و تکون داد و گفت_حالم که بهتر شد وقتی م*ش*ر*و*ب و قطع کردم و به جاش ورزش و گذاشتم وقتی به اجبار دکترم برنامم عوض شد مانا با کمک یکی از دوستای باباش که مدیر دانشگاه بود کمکم کردن و شروع کردم به درس خوندن..اولش سخت بود ولی شدنی بودسخت بود بعد از یه مدت بستری شدن توی اسایشگاه که هیچیت نبود فقط منتظر بودی یهو بیای بشینی پشت میز و صندلی و شروع کنی درس خوندن..

همه وقتم و پر کرده بودم با درس و درس هیچ زمانی و واسه تفریح نذاشته بود..واحدام سنگین بودن و سرم شلوغ..

تحت نظر روانپزشک و روانشناس بودم.درسته رو پا شده بودم ولی هنوزم خواب میدیم..خواب که نه کاب*و*س..

بازم دکترم برنامه هامو و داروهامو عوض کرد..ورزش و تفریح بیشتر سفر..

romangram.com | @romangram_com