#غم_نبودنت_پارت_207
ماشین و نگه داشت.اصلا حواسم نبود کی اومدیم و کجا اومدیم.
تموم مدت چشمام بسته بود و گوش سپرده بودم به یه موزیک اروم و عاشقانه..
جای قشنگی بود.یه پارک دنج و خلوت و بلند و با کمی دقت فهمیدم همون پارکیه که روز عقدمون فراز اورده مون.
از یاداوری اون روز و ر*ق*صیدن دسته جمعیمون لبخند به لبم اومد.
امیر علی_گرسنت نیست؟
_چرا..خیلی.
امیر علی_بریم یه چیزی بخوریم..
_شام پختم..
امیر نگاهم کرد.اروم و مهربون و گفت_چی؟
_پلو میگو..
امیر علی_اووم..عالیه..
_ولی بوی سیب زمین سرخ شده های این مغازه ها داره میره رو مخم..
دستمو گرفت و رفتیم از اون مغازه کوچیک که بیشتر مینی پیتزا و سیب سرخ شده داشت.یه بسته بزرگ سیب زمینی گرفتیم.
امیر سس ریخت روشونو و دوتا چنگال زد بهشون.
با خنده شیطونی چنگالا رو برداشتم و انداختم.
امیر با تعجب نگاهم کرد..
_خو دوست دارم انگشتامم سسی بشن و اونا رو هم بخورم..اصلا سیب زمینی خوردن همه کیفش به اینکه با دست بخوری..
چند ثانیه نگام کرد و یهو منو گرفت تو ب*غ*لش و سرش و چسبوند به سرمو با خنده گفت_دیوونه خودمی..
اروم قدم میزدیم و سیب زمینی میخوردیم و حرف نمیزدیم ولی به نگاه های هم میخندیدیم.
سیبامون که تموم شد یکم..فقط یکم ته دلمون سیر شد.
امیر یه جای دنج و خلوت و تاریک پیدا کرد.با بطری اب معدنی دستامون و شستیم و نشستیم رو چمنای کچل شده روی زمین.
امیر به یه درخت تکیه داد و من به یه نیمکت زنگ زده زرد رنگ..زیر پاتو میتونستی ببینی..خیلی بلند نبود مثل بام ولی ل*ذ*ت خودش و داشت..قشنگ بود.
نگاهم به صورت خسته و اروم امیر بود.عجیبه برام که امشب چرا انقد ارومه..حتی خنده هاشم اروم و ملیح شده بود.حرف نمیزد..خیره به سیاهی اسمون بود.حس میکردم اینجا نیست.تو این لحظه تو این زمان تو این دنیا..
صدای غمگین و پر غمش که به دل منتظرم رسید ..دلم اشوب شد..
امیر علی_شب بود..تاریک بود..تنها بودم..خسته.صدای ضبط تا ته زیاد بود..اینجوری بهتر بود..ولی حتی با صدای بلند هم چیزی نمیشنیدم.
دلم گرفته بود..نه..نه نگرفته بود..دلم تنگ بود.دلتنگ بود.خوابم میومد ولی نمیخواستم بخوابم..
romangram.com | @romangram_com