#غم_نبودنت_پارت_204
صدای کل و دست و صلوات خوشیشونو تکمیل کرد.
لبمو گاز گرفتم.
زمزمه کردم_خوشبخت شو فراز..خوشبخت شی توکا.دعا کن طاها..دعا کن واسه خوشبختیشون.
چشمام بسته بود و دلم پر میزد واسه یه لحظه اونجا بودن.
صدای جیغ و دستا قطع شد.
چشمام که باز شد همزمان شد با چکیدن یه قطره اشک از چشمم و دیدن قامت امیر علی ..
اولش ترسیدم ولی دیگه عادت کردم به این یهویی اومدناش.
مثلا بی هوا میومد خونه که مچ منو بگیره.
امیر علی_پاشو اماده شو بریم بیرون..
دوباره چشمامو بستم و اروم گفتم_حوصله ندارم.
امیر علی_غزل گفتم پاشو.تا من یه دوش میگیرم تو هم یه لباس مجلسی شیک بپوش.
سریع بلند شد و رفت سمت حمام.
لباس مجلسی؟واسه چی؟یعنی..میخواد ببردم جشن؟وای..خدا یعنی راضی شد؟اما..شایدم جای دیگه..اخه چطور راضی شد؟هر چی که بود منو خوشحال کرد.رفتم تو اتاق.هنوز لباس مجلسی نگرفته بودم.چون مزون هم نرفته بودم.یه کت شلوار مشکی خوش دوخت پوشیدم و یه پانچو مشکی و قرمز سنتی جلوباز هم پوشیدمو یه شال مشکی رو موهای جمع شدم کشیدم.
تنها ارایشم یه رژ لب قرمز بود و عطری که به سر و گردنم پاشیده بودم.
داشتم کفشای پاشنه بلند مشکیمو میپوشیدم که امیر حوله پیچ اومد تو اتاق.
بدون اینکه حتی یه لبخند خشک و خالی بزنه از کنارم رد شد و خیلی جدی گفت_خوشگل شدی..
ازش دلخور بودم.لبخند رو لبم نیومد.
_کجا میریم؟
امیر علی_من چی بپوشم؟
_خب بگو کجا میریم تا بگم چی بپوشی..
برگشت و نگاهم کرد.
امیر علی_واسه لباسای خودت میدونستی کجا میخوای بری؟
_خب..من..همینجوری پوشیدم.
امیر علی_همینجوری بگو من هم چی بپوشم..
راستش من ته دلم احساس میکردم که میخوایم بریم جشن فراز و توکا..
رفتم سر کمد لباسا.یه جین سورمه ای و بلوز مردونه استین بلند سورمه ای واسش دراوردم .کت تک سورمه ایش هم از تو کاور دراوردم و گذاشتم رو تخت.
خواستم برم بیرون که گفت_کدوم عطر..؟
نگاهش کردم.غمگین..بی حرف..دلخور.
romangram.com | @romangram_com