#غم_نبودنت_پارت_199
خدا مگه من چقد طاقت دارم؟بالاخره یه جایی یه روزی کم میارم..ولی نذار خدا..امیر و دوسش دارم.نذار خسته بشم..
فرداش افسون زنگ زد خونمون و گفت که جواب ازمایششاشون خوب بوده.با خوشحالی تعریف میکرد و میگفت همه چی داره عالی پیش میره.اما من اینجا با اینکه لبخند به لب داشتم و صدام شاد بود اشکام هم در حال ریختن بودن..شاید اشک شوق بود شایدم اشک اسارت..
افسون_خوبی غزل؟
نبودم.اصلا خوب نبودم.شاید خیلی مسئله مهمی نباشه نرفتن به جشن فراز ولی واسه من که دو ماهه دارم بی محبتی میبینم دو ماه دارم اسه میرم اسه میام که امیر ناراحت نشه واسه غزلی که چهار سال تمام تنها مرد زندگیش فراز بود فرازی که مثل کوه کنارم بود و اشکامو پاک کرد و لبخند به لبم اورد واسه غزلی که عمو فرازش و اندازه جونش دوست داره خیلی سخته.نمیدونم شایدم بهونه بود.من خسته بودم..
_نه افسون..خوب نیستم!
نگران گفت_غزل..چی شده؟
با بغض گفتم_امیر نمیذاره بیام جشن..
تا چند لحظه هیچی نگفت و بعد عصبانی گفت_یعنی چی نمیذاره بیای؟
_از توکا بدش میاد میگه حق نداری بری.
افسون_ای بابا..چه مرگش شده امیر..
_ا..افسون خدا نکنه.چه طرز حرف زدنه؟
افسون_خوبه تو هم..طرف حبسش کرده چه ازش طرفداری هم میکنه..
_خب..حق داره
افسون_اصلا هم حق نداره.اصلا توکای بدبخت به کنار..تو خانواده داری..جواب اونا رو چی میخوای بدی؟
_فقط نگرانم فراز دلخورشه..
افسون_اونو که میشه.خودت میدونی فراز چقد دوستت داره.جواب بابا جون و چی میخوای بدی؟مامان و خاله ترانه؟این فامیل فضول..نمیگن تازه عروس پس کجاست؟
همونجور که با پشت دستم اشکمو پاک میکردم گفتم_خودم خیلی دوست دارم بیام..
همون موقع صدایی از پشت سرم شنیدم.برگشتم عقب.امیر اومده بود خونه و در و پشت سرش بسته بود.
قلبم تند تند میزد.
افسون_الو..غزل.هستی؟
امیر کیفش و انداخت کنار در و اومد جلوتر.
_افسون..بعدم با هم حرف میزنیم.خداحافظ.
سریع قطع کردم.
اخم کرده بود عصبانی.دستش مشت شده بود.
اومد جلو.تلفن و گرفت دستش .سیمش و چنان کشید که پریز هم باهاش از جا در اومد و چنان کوبیدش تو دیوار که هیچی ازش نموند.
از ترس از جام پریدم..قلبم تند تند میکوبید.
romangram.com | @romangram_com