#غم_نبودنت_پارت_197
توکا_غزل..میدونم همش بخاطر منه.میدونم امیر علی از من خوشش نمیاد ولی..بذار باهاش حرف بزنم شاید راضی شد؟؟
یه اه از ته دل کشیدم.
_بی خیال توکا..مهم نیست.خودت و اذیت نکن.
توکا_چی چیو مهم نیست؟میدونی فراز چه حالیه؟مثل اسپند رو اتیش شده..مجبور شدیم هزار تا دروغ تحویل بابات بدیم.اخه مگه میشه؟
_فعلا که شده..نگران بابا نباش.خودم واسشون توضیح میدم.فقط فراز و اروم کن..
صدای گریه های ریز ریزش از پشت تلفن میومد.گلوم یه بغض گنده داشت.
_مبارکت باشه خواهری..
و قطع کردم.نتونستم حتی خداحافظی کنم.حتی بگم به فراز بگو که ارزوم خوشبختیشه..
تند تند نفس میکشیدم که مثلا مبارزه کنم با ریزش اشکام..حالم بد بود.داغون بودم.اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری بشه..
نمیدونم چرا بلند شدم و رفتم تو اتاق کار امیر علی.خونه به این بزرگی رفتم تو اتاق موکت کاری شده امیر و کنج دیوار نشستم.زانوهامو ب*غ*ل کردم و خودمو اروم تکون میدادم.
اخرم نشد..اومدن اشکایی که میخواستم نیان..ریختن رو گونه هام.
امشب نامزدی فراز و توکا بود و من ..حق نداشتم برم.چون اجازه نداشتم..چون امیر گفت حق نداری بری..
امیر گفته بود محاله بذارم پاتو تو جشن و شادیه این دختره بذاری..
یاد سه شب پیش افتادم.فراز و بابا و فرانک رفته بودن خواستگاری توکا..خانواده ها چون از علاقه این دوتا خبر داشتن موافقت کردن و قرار نامزدی و گذاشته بودن واسه سه شب بعد..
وقتی فهمیدم از خوشحالی رو پاهام بند نبودم.انقد هیجان زده بودم که اصلا به هیچی فکر نمیکردم.به فراز زنگ زدم و کلی قربون صدش رفتم و بهش تبریک گفتم.خیلی خوشحال بود و صداش پر از شادی..چقد خوشحالم که فراز داره خوشبخت میشه..
شب که امیر اومد با هیجان واسش تعریف کردم ولی اون پوزخند زد و گفت_این خواهر و برادر کارشونو خوب بلدن..
یه لحظه ایستادم..داشتم جملشو حلاجی میکردم..
کتش و از تنش دراورد و گفت_به نظر من حیفه فراز..کاشکی بیشتر فکر میکرد.
با ابروهای بالا رفته گفتم_بهتر از توکا؟توکه خودت توکا رو میشناسی ..دختر خیلی خوبیه..
لباس راحتی پوشیده بود..نشست پشت میز شام و گفت_حالم ازش بهم میخوره..
یه لحظه اخم کردم.خب دوست نداشتم راجب توکا اینجوری بگه..ولی به روی خودم نیاوردم.نمیخواستم حساسش کنم.
دکترش گفته بود اصلا نباید بفهمه که تو به چیزی حساسیت داری..مسئله ای کاری شخصی غیر از اون نباید واست مهم باشه..باید فقط اونو در اولویت قرار بدی..باید بدونه که از تمام دنیا فقط اون واست مهمتره.
یه قاشق از ماکارونی خوش رنگ و خوش طعممو گذاشتم دهنم و گفتم_ایشالله که خوشبخت بشن..مهم فرازه که دوسش داره.ما خودمون کارای مهمتری داریم!!
با لبخند نگاهش کردم..
همونجور که غذا میخورد گفت_چه کاری؟
یه قاشق سالاد شیرازی گذاشتم دهنمو گفتم_باید بریم خرید.
romangram.com | @romangram_com