#قلب_های_شیشه_ای_پارت_179
سرش رو به نشونه نه تکون میده … دستش رو فشار میدم و میگم: برامون دعا کن باشه؟
مریم جون به پشت سرم نگاه میکنه… رد نگاهش رو میگیرم به مرکام میرسم که تکیه داده به دیوار و داره به حرفای ما گوش میده… دست میکشم به صورتم که الان مثل مریم جون خیس شده… اشکم رو پاک میکنم و بلند میشم… مرکام میاد کنارمون و به مریم جون میگه: گریه نداره مادر من؟ مگه خوشحال نیستی ؟ چرا با این اشکا سپیده رو هم ناراحت میکنی؟
بعد میره سمت اشپزخونه و میگه: میخوایم شام دور هم باشیم و شام مرکام پز بخوریم پس خواهشا خانوما این اشک و اهتونو تمام کنید.
پشت ویلچر مریم جون می ایستم و هلش میدم طرف اتاق ماهان و میگم: همه چیز سریع اتفاق افتاد. هنوزم نمی دونم واقعا چرا به مرکام جواب مثبت دادم ولی به اینده خوشبینم مریم جون. همه چیزو به خدا سپردم.
مرکام جوجه های خوابونده شده توی مخلفات رو سیخ میزنه… مریم جون کمی خسته بود بردم توی اتاقش تا استراحت بکنه… بتول خانم هم رفت خونه خودش … بیچاره خیالش از بودن ما راحت بود ولی ناراحتیش رو میتونستم ببینم چند باری گفت خدا منو بکشه که جلوی این بچه این حرفو زدم …نمی دونستم حرفای مارو انقدر خوب میفهمه … منم دلداریش دادم و گفتم: اره ماهان به خاطر مشکلاتی که داشته بیشتر از سنش میفهمه. شما هم خودتو ناراحت نکن. مطمئنن خیلی زود یادش میره…
کنار مرکام میشینم و میگم: کاری هست بگو من انجام بدم.
سیخ آماده رو توی سینه میذاره و یه سیخ دیگه برمیداره و مشغول میشه و میگه: نه کاری نیست. قرار شد امشب شام مرکام پز بخورین.
وقت رو مناسب میبینم تا کمی حرف بزنیم… به ماهان که توی سالن نشسته و میز کوچیک چوبی رو روی پاهای دراز شده اش گذاشته و نقاشی میکشه نگاه میکنم و میگم: ماهان درمورد رابطه ما چیزی میدونه؟
مرکام تکه ای دیگه مرغ توی سیخ فرو میکنه و میگه: آره. بهش گفتم قراره ما با هم ازدواج کنیم.
- میتونیم منطقی حرف بزنیم. امیدوارم ناراحت نشی.
مرکام خودش رو سرگرم نشون میده و سرش رو به نشونه مثبت تکون میده…
- اگه با هم نتونستیم به تفاهم برسیم چی؟ آسیب نمی بینه؟ کاش حقیقتو نمی گفتی. کاش میگفتی من دوست مامان مریمم . نمی دونم یه چیز دیگه میگفتی؟
مرکام سیخ رو توی سینی میذاره و نگاهش رو به من میده و میگه: چرا اصرار داری بگی نمی تونیم. نمیشه. اگه بخوای میشه. فقط زمان نیاز داریم. من از خودم مطمئنم . به تو هم زمان کافی میدم تا منو قبول کنی. ولی اگه نخوای بحثش جداست. با توجه به دونستن همه چیز و اینکه بازم منو قبول کردی این خودش نشون میده که تو هم میخوای که با هم به یه جایی برسیم. پس خواهشا انقدر ایه یاس نباش. ماهان بیشتر از سنش میفهمه درست. ولی بازم بچه است خیلی زود به شرایط جدید عادت میکنه.
- این چیزایی که میگی رو میدونم اما دست خودم نیست. من یه بار طرد شدم. طرد شدن خیلی سخته . اینکه هیچ کس تورو نخواد.
romangram.com | @romangram_com