#قلب_های_شیشه_ای_پارت_178
ماهان بازم دود میفرسته و میگه: میخوام چشم نخورین.
دستم رو از دست مرکام جدا میکنم و کنارش زانو میزنم و دماغش رو میکشم و میگم: اخه فسقلی تو میدونی چشم کردن چیه؟
- اره معلومه که میدونم. خاله بتول همیشه میگه خوشبختیمون رو چشم کردن که اینطور شدیم.
با حرف ماهان هر سه نفر ما ساکت میشیم… این پسر همش پنج سالشه … معنی حرفایی که زده میشه رو متوجه میشه؟… نباید جلوش این حرفا رو بزنن… با نگرانی به مرکام نگاه میکنم… کاملا توی خودشه… بتول خانم با دندون لبش رو گاز میگیره… برای تغییر جو حاکم میگم: پس الان حس میکنی که خوشبختیم؟ اره؟ میخوای چشم نخوریم؟
میخنده و سرش رو تکون میده و میگه اره.
لپش رو میکشم و میگم: اینطوری که تو پیش میری بجای اینکه چشم نخوریم همگی سرما و دود میخوریم. بریم توی خونه؟
بتول خانم میزنه پشت دستش و میگه: وای یادم رفت دعوتتون کنم.بفرما خانم دکتر بفرمایید اقای مهندس.
ظرف اسپند رو از دست ماهان میگیرم و میذارم زمین و میرم پشت ویلچرش رو میگیرم و میگم: بگو ببینم امروز چیکار کردی؟ مامان مریم رو دیدی؟ دیگه که دلت تنگ نیست.
ماهان با خنده تند تند همه چیزو تعریف میکنه… مرکام هنوز توی خودشه و به ستون ایوون تکیه داده… با دیدن ما از ستون جدا میشه … نگاهم به نگاهش گره میخوره… دوست ندارم ناراحت ببینمش چراش رو نمی خوام بدونم الان فقط دوست دارم همون حال خوب چند دقیقه پیش رو داشته باشه… اروم لب میزنم … طوریکه فقط خودم و خودش میشنویم و با دستم طرح لبخند روی لبش فرضی میکشم ومیگم: اینطوری قشنگ ترین. مریم جون ناراحت میشه.
خیره میشه توی چشمم نمی دونم دنبال چی میگرده… نمی دونم چرا پکر میشه… یعنی چی میخواد که پیدا نمی کنه… دسته ویلچر رو میگیره و میگه: من میارم.
کنار هم قدم برمیداریم ومیریم توی سالن… مریم جون گوشه سالن کنار بخاری نشسته… با دیدن ما یه قطره اشک از کنار چشمش سر میخوره پایین… مرکام بادیدن اشک مریم جون ، ماهان رو میبره سمت اتاق و میگه: بریم بابایی بریم ببینم تا من برم و بیام پسرم چیکارا کرده؟
رفتن مرکام رو نگاه میکنم و بعد میرم کنار مریم جون میشینم و اشکش رو با انگشتم میگیرم و میگم: سلام مریم جون خوبی؟
اشکش پشت سرهم پایین میاد… میگم: ای بابا مریم جون چی شد؟ اگه بخوای گریه کنی ناراحت میشم میرم.
سرش رو تکون میده و لبخند میزنه… با نگاهش به حلقه توی دستم اشاره میکنه و با لبخندی که با گریه همراهه چشمش رو روی هم میذاره … با همین حرکت ساده اوج خوشحالیش رو حس میکنم… دستش رو میگیرم و میگم: ببخش که بهت نگفتیم. همه چیز خیلی رسیع اتفاق افتاد . از من که دلخور نیستی؟
romangram.com | @romangram_com