#قلب_های_شیشه_ای_پارت_177
- باشه حتما میام.
مرکام خداحافظی میکنه و با لبخند خاصی که روی لبشه نشون میده که از کارم راضیه… شاید خوشحالی مرکام کمترین چیز برای جبران لطفش در حقم باشه.
حمام میکنم… لباس هایی که میخوام بپوشم رو اتو میکنم… شدم مثل همون روزا… شاد و سرزنده… خیلی وقت بود که دیگه رنگها برام اهمیت نداشت… اینکه چی بپوشم اصلا مهم نبود… فقط زنده بودم ولی الان میخوام بشم همون سپیده شاد و خندون… همون که لحظه ای لبخندش محو نمی شد… همه رو دوست داشت و به همه عشق میورزید… درسته راه زیادی دارم تا به اون سپیده برسم ولی میخوام کمی عاقلانه جلو برم و به حرف مرکام گوش بدم… چه مشکلی داشت که من هم خوشحال و خوشبخت باشم هم انتقامم رو از اونها بگیرم… گاهی توی عمق وجودم که میگردم میبینم که من ادمی نیستم که بتونم بدبختی خواهرم رو ببینم ولی حداقل میتونم کاری کنم که بفهمه که چقدر به من بدی کرده…
دوباره فکر جاویدان کسلم میکنه… اون همه شوق و ذوق کمی فروکش میکنه ولی بلند میشم… لباسم رو تنم میکنم و موهای سشوار کشیدم رو میبندم… یه خط چشم نازک و رژ ملایم خیلی چهره ام رو تغییر میده… چشماش درشتم کمی کشیده شده و زیباییش چند برابر… مرکام پیام داده بود که تا یه ربع دیگه میاد دنبالم…
با صدای تک زنگ گوشی میرم جلوی در و سوار ماشین میشم.
سلام میکنم… سلامم رو پاسخ میده و راه می افته…تا خونه حرف خاصی بینمون رد و بدل نمیشه … مرکام در مورد زندگی توی روستا و سختی هاش حرفی میزنه از محاسنش میگه و من گوش میدم و گاهی هم نظرم رو می گم… این ارامش و توی حاشیه بودن زندگی رو دوست دارم… جلوی خونه که میرسیم مرکام پیاده میشه … میخوام پیاده بشم که میگه بشین ماشین رو میبرم توی حیاط… زنگ رو میزنه و بعد با کلید در رو باز میکنه… با این زنگ میخواد بگه که ما اومدیم… ماشین روتوی خونه میبره و پیاده میشیم… کمی استرس دارم… نمی دونم واکنش مریم جون و یا حتی بتول خانم چیه؟ …
قدم اول رو که برمیدارم ماهان و بتول خانم رو می بینم که اومدن روی ایوون خونه … ظرف اسپند توی دست بتول خانم به همه استرس های بدم غلبه میکنه… یادم رفته بود که صفا و صمیمیت مردم این سرزمین غیر قابل انکاره… ایستادم و دارم به ماهان نگاه میکنم که با هیجان به بتول خانم میگه اسپند روبده به من … بتول خانم سعی داره قانعش کنه و میگه خطرناکه میسوزی ولی گوش ماهان بدهکار نیست… خوبه که دور ادم شلوغ باشه تا فارغ از همه مشکلات گاهی لبخند بزنی… مرکام دستم رو توی دستش میگیره… برمیگردم و به دستم و مرکام نگاه میکنم… با لبخند میگه: چیه؟ چرا نمی ری ؟ منتظر منی؟
با نگاهم بهش میفهمونم که این دست گرفتنا … محبت های ریز و کوچیکش برام گنگه… میخوام دستم رو بکشم که محکم تر میگیره و چشمش رو روی هم میذاره یعنی به من اعتماد کن و قدم بر دار… نمی خوام همه حس های خوبی که داریم رو نابود کنم پس دستم رو نمی کشم… همقدم با هم از پله ها می ریم بالا…
سلام میکنم… بتول خانم با شوق اسپند رو دور سرمون تاب میده و میگه: سلام خیلی خوش اومدین.مبارکتون باشه.
این همه هیجانش برام جالبه… هنوز که اتفاقی نیفتاده انقدر خوشحاله وای به روزی که باهم ازدواج بکنیم… از فکری که توی سرم رژه میره خجالت میکشم… من نیاز به زمان دارم تا مرکام رو بپذیرم… پس چرا ته دلم یه چیزی رد میشه… به مرکام نگاه میکنم که به بتول خانم میگه چرا زحمت کشیدی؟
این مرد با این لباس ساده… با این همه تضاد ولی در کمال یکرنگی میتونه کمکم کنه؟… میتونه کمکم کنه که خودم بشم ؟ یه سپیده که سپید بود… ساده بود و پر غرور…
مرکام به انگشت دستم فشار میاره… میفهمم که زیاد توی هپروت بودم… این دستا میتونه بلندم کنه ؟…
بتول مدام قربون صدقمون میره … نگاهم به ماهان میفته…بلاخره با اصرار ظرف اسپند رو از بتول خانم گرفت و به سمت ما داره دودش رو با دست میفرسته… این برخورد راحت برام عجیبه؟… ماهان میدونه ما نامزد کردیم؟… معنی این تبریکارو میفهمه؟… این دستای توی هم قلاب شده واسش معنی داره؟
مرکام به شوخی میگه: ماهان بابا . خفمون کردی .
romangram.com | @romangram_com