#قلب_های_شیشه_ای_پارت_176

- نه میرم ماهان رو میرسونم.

درب ماشین رو باز میکنه… قبل از اینکه سوار بشه میگم: بر میگردی؟

- فردا میام. امروز میمونم پیش مامان و ماهان.

از حرف مرکام کمی ناراحت میشم… ربطی به مرکام نداره… واسه تنهایی خودم ناراحتم… الان هر سه دور هم جمع میشن و خوشحالن ولی من باز مثل همیشه تنهام… نمی دونم مرکام توی نگاهم چی میبینه که میگه: نه ماهان رو میذارم و برمیگردم.

سوار ماشین میشه… میزنم به شیشه و اشاره میکنم که بده پایین و میگم: ممنونم ازت ولی بمونی اونجا بهتره.

احساس میکنم توی فکر رفته و نمی تونه تصمیم بگیره… احتمالا هم دوست داره پیش ماهان و مریم جون باشه هم فکرش پیش منه… میگم: موردی نداره اگه من بیام اونجا؟

مرکام نگاهم میکنه: چشماش برق میزنه میگه: چه اشکالی خیلی خوشحالمون میکنی.

به ماهان نگاه میکنم و میگم: وروجک امروز نیومدی خونم ولی من میام خونتون. هم مریم جونو می ببینم هم پیش تو میمونم.

ماهان سرش رو میاره جلو و با خوشحالی میگه: من ابرنگ و مداد رنگی هامو اوردم. اومدی نقاشی میکشیم.

- باشه.

مرکام هنوز باور نکرده چون دوباره با لحنی اروم ، جوری که فقط خودم میشنوم میگه: جدی میگی؟ میخوای بیای؟

با لبخند میگم: اره.

- پس منتظرمیمونم. حاضر شو همین الان میریم.

- نه باید دوش بگیرم. میدونم خسته ای ولی میشه عصر بیای دنبالم.


romangram.com | @romangram_com