#قلب_های_شیشه_ای_پارت_174

کنارم زانو می زنه و میگه: به عدالت خدا شک داری؟

سرمو بلند میکنم و با چشمای بارونیم بهش میگم: به عدالت خدا شک ندارم ولی نمی تونم بشینم و صبر کنم. میخوام با چشم خودم ببینم که نابودن.

- به من اعتماد داری؟

اعتماد داشتم… الان یه حس بیشتر از اعتماد توی وجودم خونه کرده بود … مرکام بود … مثل معنی اسمش تکیه گاه…

چشمم رو به معنی مثبت روی هم میذارم… میگه: قول بده بهشون فکر نکنی. همه چیزو به من بسپار سعی کن از زندگی لذت ببری. من براشون نقشه ها دارم.

بلند میشه و دستش رو دراز میکنه … دستش رو میگیرم … نگاهم میکنه و کمی به دستم فشار میاره که بلند شم و میگه: هیچ وقت خم نشو . من سپیده محکمو دوست دارم.

روبروش می ایستم… روی بالا اوردن سرم ونگاه کردن بهش رو ندارم… قلبم تند میزنه… الان توی این موقعیت بهم میگفت که دوستم داره… حس من چی بود؟ … سکوت میکنم … مرکام بوسه ای به دستم میزنه و میره… خون توی رگهام جریان پیدا کرده و گرم شدم… جای بوسش روی دستم میسوزه … میخکوب نگاهم به رفتنشه و میذارم بره … نمی دونم اگه بیشتر بمونه چطور برخورد کنم و توی صورتش نگاه کنم…

سه روز از شبی که مرکام منو با یه حس جدید تنها گذاشت میگذره… تمام مدت به مرکام فکر میکنم … نمی دونم رابطه ما به کجا میکشه ولی یه چیزی توی وجودم تکون خورده… خودم رو سرگرم بچه های سیدا کردم… هر روز میرم دیدنشون و کلی ذوق میکنم… خیلی دوسشون دارم… بیشتر روز خوابیدن ولی من دوست دارم بیدارشون کنم که سیدا نمی ذاره…سیدا حلقه رو توی دستم دید و با کلی سوال پیچ کردن موضوع نامزدی رو فهمید… کلی کل کشید و مسخره بازی راه انداخت… فکر نمی کردم انقدر خوشحال بشه… بهم گفت که میدونه ما با هم خوشبخت میشیم و من به حلقه نگاه کردم و به اینده امیدوار شدم… مرکام این چند روز زنگ نزده و من هم سراغی ازش نگرفتم ولی گوشم به دره که بیاد… چرا دوست دارم زودتر بیاد رو نمیدونم … از خونه سیدا میزنم بیرون و آروم قدم برمیدارم سمت خونه… یه حسی بهم میگه مرکام امروز میاد… خودم رو برای امدنش اماده کردم… هماهنگی های لازم رو انجام دادم و دوماه مرخصی گرفتم… قراره این چند روز به جای من یکی از دکترهای شهر رو بفرستن… گوشی توی دستم تکون میخوره… بخاطر اینکه بچه ها بیدار نشن گوشی رو روی ویبره گذاشتم… اسم مرکام روی صفحه خاموش و روشن میشه … نمی تونم لبخند پهن شده روی صورتم رو جمع کنم… میخوام گوشی رو جواب بدم که قطع میشه…

منتظر میمونم که دوباره زنگ بزنه… نگاهم به گوشی و جلوی روم رو نمی بینم…

- سلام بانو.

با ترس سر بلند میکنم و مرکام رو می بینم… از صداش جا خوردم…

- چی شد؟ ترسیدی؟

- سلام. نه فقط انتظارش رو نداشتم. غافلگیر شدم.کی اومدی؟

- تازه رسیدم. ماهان هم همراهمه.


romangram.com | @romangram_com