#قلب_های_شیشه_ای_پارت_172

روز نسبتا ارومی رو پشت سر گذاشتم … سعی کردم کل درمونگاه رو ضد عفونی کنم و بعد هم به خونه رسیدگی کردم… خداروشکر سیدا و بچه ها هم مشکلی نداشتن و اینو طی تماس تلفنی که با دامون گرفتم فهمیدم… مرتبط تشکر میکرد و میگفت جبران میکنه ولی من باید ازشون تشکر میکردم چون حسی که اون لحظه داشتم غیر قابل بیان بود… بعد از اون ماجرا و غرور شکسته شدم نیاز داشتم کمی به خودم بیام و حس کنم که حضورم برای یه نفر یه جایی مفیده…

آخر شب بود… تازه از حمام برگشته بودم … موهام رو با سشوار خشک کردم و پشت سرم بستم… روپوش جدیدی از ساکم در آوردم و مشغول اتو زدن شدم که در خونه رو زدن… مانتو و شالم رو پوشیدم … نمی دونستم این موقع شب کی میتونه باشه…

آخر شب بود… تازه از حمام برگشته بودم … موهام رو با سشوار خشک کردم و پشت سرم بستم… روپوش جدیدی از ساکم در آوردم و مشغول اتو زدن شدم که در خونه رو زدن… مانتو و شالم رو پوشیدم … نمی دونستم این موقع شب کی میتونه باشه…

از زمانیکه اومده بودم روستا باید تمام شبانه روز آماده باش باشم…پشت در می ایستم و میگم کیه؟

صدای مرکام میاد که میگه: باز کن . منم.

نفس راحتی می کشم و در رو باز می کنم… مرکام پشت در ایستاده … به چهره مضطربش نگاه میکنم و میگم: سلام . اتفاقی افتاده؟

- سلام نه نگران نباش.

- این موقع شب ؟ اینجا؟

- بریم تو صحبت می کنیم.

از جلوی در میرم کنار… وارد خونه میشیم … کتش رو در میاره و آویزون میکنه … این خونسردی و سکوت اذیتم میکنه ولی اجازه میدم تا خودش سر صحبت رو باز کنه…

- بشین. چای آماده است الان میارم.

- نه چای نمی خورم. باید برم . اومدم بهت خبر بدم.

روبروش می شینم… خیره میشم به لبش تا حرف بزنه… میگه: چرا انقدر نگرانی؟ اتفاقی نیفتاده.

- کجا میخوای بری؟ چیزی شده؟


romangram.com | @romangram_com