#قلب_های_شیشه_ای_پارت_171

باشه ای میگم … به در تکیه میدم و میگم: به مریم جون میگی؟

مهندس با تعجب نگاهم میکنه ولی وقتی حالت مضطرب صورتم رو می بینه میگه: آره.

- نمیشه بگی نامزد کردیم؟ ناراحت نمیشه بدون اطلاعش اینکارو کردیم؟

مهندس کمی فکر میکنه و بعد گویا خوشحال میشه چون با لبخندی که توی چشماش خونه کرده میگه:مگه نامزد نیستیم .توقع داری چیز دیگه ای بگم؟ دوما مریم جون خیلی هم خوشحال میشه. عروس به این خوبی.

از حرفش ته دلم غنج میره ولی ظاهرم رو حفظ میکنم…

- به بقیه چی؟ بگیم نامزد کردیم؟

- نمی خواد به این چیزا فکر کنی. بلاخره خودشون میفهمن. الانم برو استراحت کن . به اندازه کافی خسته شدی.

با عجله میگم: پس خودتون چی؟ شما هم خسته ای ولی داری میری سر کار؟

- یه کار کوچیک دارم انجام میدم بعد میرم خونه. نگران نباش خانم. من پوست کلفت تر از این حرفام.

پشت چشمی نازک میکنم ومیگم: از میگرن و سردردهای پشت سرهمتون مشخصه. باید یکم بیشتر مراقب باشی.

دست روی چشمش میذاره و میگه: چشم اگه شما اینطور میخوای چشم.

جور خاصی نگاهم میکنه که دلم رو میلرزونه…حس خوبی دارم… دلم نمیخواد مرکام بره… وقتی هست نه اوش نه گذشته ، هیچ کدوم مهم نیست ولی وقتی نیست کلی فکرای جورواجور به سراغم میاد … برای فرار کردن از موقعیتی که توشم میگم: میرم دامون رو صدا بزنم .

دامون رو صدا میزنم و میگم : مهندس منتظر شماست.

از خوشحالی دوست نداره از دوقلوها جدا بشه… بچه های فسقلی یه کیلویی خوب توی دل باباشون جا باز کردن… دامون مرکام رو میرسونه و با ماشین برمیگرده و سیدا و بچه ها رو میبره شهر برای چکاپ و من از ته دل خوشحالم چون یه خانواده خوشبخت رو خوشحال میبینم… سجده شکر میذارم که خدا کمکم کرد تا شرمنده نشم…


romangram.com | @romangram_com