#قلب_های_شیشه_ای_پارت_170
دامون سری به نشونه چشم تکون میده و میگه:باشه حتما.
به شوخی میگم: شیرینی ما هم فراموش نشه.
دامون میگه: چشم چشم حتما.
- شوخی کردم . سیدا مثل خواهرم میمونه. همین قدر که خانوادتون رو شاد میبینم راضیم.
دامون: خدا از خواهری کمتون نکنه.
مرکام: دامون میشه منو برسونه پروژه . بعد ماشینو بیار. این چند وقته لازمت میشه.
دامون میره سمت اتاق و به شوخی میگه: بذار بچه ها رو یه بار دیگه ببینم زود برمیگردم.
همزمان من و مرکام میخندیم.
مرکام: بذار یکم بگذره بعد انقدر وابسته شو. هنوز یه ساعتم نیست بدنیا اومدن.
دامون با خنده میره توی اتاق … مرکام رو تا جلوی در همراهی میکنم که میگه: من میرم سر پروژه . شب هم که میرم دیدن مریم جون. اما فردا میام دیدنت.
- باشه.
مرکام: چیزی لازم نداری؟
لبخند میزنم از حرفش انگار تا حالا اون بوده که کارام رو انجام بده… من دو سالی میشد که مستقل شده بودم و دیگه برای کارام نیاز به کسی نداشتم.
حرفمو از نگاهم میخونه که میگه: گوشیم در دسترسه کاری داشتی زنگ بزن باشه؟
romangram.com | @romangram_com