#قلب_های_شیشه_ای_پارت_168
دستش رو فشار میدم و میگم: به خدا توکل کن. اگه باهام همکاری کنی. بچه هات هم سلامت بدنیا میان باشه؟ کمکت میکنم لباسات رو در بیاری.
سیدا با ناله سری تکون میده و میشینه … کمکش میکنم تا لباس هاش رو در بیاره… یه ملحفه تمیز روش میندازم… اینجا از لباس عمل و غیره خبری نبود… باید با همین امکانات کم میساختیم…روی تخت دراز می کشه … دستکشی دستم میکنم و معاینه اش میکنم… سر بچه پایین بود و هر آن امکان داشت بدنیا بیاد… با این خونریزی احتمالا جفت جداشده بود… خطر مادر و بچه ها رو تهدید میکرد… زیر لب ذکر میگم و فقط از خدا کمک میخوام…ایت الکرسی می خونم و صلوات میفرستم… دست تنها سختم بود … با دستکش های خونی که دستمه میرم سمت در ولی بیرون نمی رم و میگم: دا میشه بیاید کمکم؟
دا در رو باز میکنه و میاد داخل اتاق نگران به نظر میرسه و گریه میکنه… میگم: اگه میتونید کمک کنید بمونید . این اشکا روحیه اش رو بدتر ضعیف میکنه.
دا به خودش مسلط میشه و اشکاش رو با گوشه چارقدی که سرشه پاک میکنه … سعی میکنم فکرم رو متمرکز کنم … قبلا چند باری همراه گروه به بخش زنان رفته بودم و چند تا عمل رو از نزدیک دیده بودم سعی میکنم تمرکز کنم و کاری که اون موقع دکتر میکرد رو به یادم بیارم. .. وسایلی که لازم داشتم رو فوری ضدعفونی میکنم و با توکل به خدا تیغ رو برمیدارم و یه برش عمیق میزنم … سیدا از درد جیغ میزنه … میگم: سیدا جان یکم درد داره تحمل کن.
دا دست سیدا رو میگیره و به زبون محلی ازش میخواد صبور باشه…نمی تونم اون لحظات رو توصیف کنم… برای تازه کاری مثل من تحمل این همه فشار سخت بود… ولی با بدنیا اومدن بچه اول سیدا که پسر بود ، جون تازه میگیرم… صدای گریه اش که توی فضا می پیچه صدای شکر کردن های بلند دا درمونگاه رو برمیداره… بند ناف رو می برم … چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه که بچه دوم متولد میشه… بند ناف رو جدا میکنم… خبری از گریه بچه نیست… دلشوره میگیرم… نگاهی به بچه میندازم نمی تونه نفس بکشه… من و دا هر دو با ترس به هم نگاه میکنیم… نکنه برای بچه اتفاقی بیفته؟ من به مرکام قول دادم… بچه رو وارو میکنم و و پشتش میزنم… تغییری نمی کنه… کارم رو دوباره تکرار میکنم… صدای بچه که بلند میشه… گریم میگیره… بچه سالمه… زنده است…به دا نگاه میکنم و با گریه میگم: دا نگاش کن حالش خوبه.
دا بچه ها رو تمیز میکنه و من زخم سیدا رو بخیه می زنم… سرمی بهش وصل میکنم و برای تسکین دردش شیاف بهش میدم … بهچند دقیقه بعد سیدا اروم تر شده … با خنده کنارش می ایستم و میگم: خسته نباشی مامان کوچولو . خوبی؟ یکم استراحت کن تا کوچولوهات اماده بشن بیان دیدن مامانشون.
سیدا چشمش رو روی هم میذاره ومیگه: ازت ممنونم.
دستش رو فشار میدم و میگم: از خدا ممنون باش من فقط وسیله بودم.
از اتاق میرم بیرون… دامون پشت در ایستاده مشخصه که خیلی ترسیده و نگرانه … قبل از اینکه چیزی بپرسه میگم : سیدا خوبه
نگاهم به نگاه مرکام گره میخوره و میگم: بچه ها هم سالمن.
دامون با خوشحالی نفس راحتی میکشه و میگه: میشه برم ببینمشون؟
- میدونم طاقت نداری. اره برو.
دامون قدمی به سمت در برمیداره ولی بعد برمیگرده و میگه: تا اخر عمر مدیونتم خانم دکتر. بچه هام و سیدا رو از تو دارم.
همون جوابی که به سیدا دادم رو به دامون میدم و میگم: من وسیله بودم. ممنون خدا باش.
romangram.com | @romangram_com