#قلب_های_شیشه_ای_پارت_167
چشمم رو روی هم میذارم… از در میزنه بیرون ولی زود برمیگرده و میگه: یه چیزی رو باید بهت میگفتم قبل رفتن.
خیره میشم به لب هاش.
- کت و دامن خیلی بهت میومد. عصر که دیدمت خیلی تغییر کرده بودی . خیلی زیبا شده بودی.
منتظر واکنش من نمی مونه… در خونه رو میبنده و میره… من میمونم و شیرینی امروز… فرداهارو بیخیال وقتی امروز اینقدر خوب است.
تازه برگشته بودیم روستا… دامون اومده بود فرودگاه دنبالمون… مرکام جلوی در درمونگاه خداحافظی کرد و همراه دامون رفتن… مانتوم رو در نیاورده بودم که صدای کوبش محکم در رو شنیدم… دویدم تا در رو باز کنم… حتما مریض بدحال داشتم… با دیدن دامون و مرکام پشت در جا خوردم… دامون مضطرب بود و صداش میلرزید فقط شنیدم که گفت: زنم. زنم داره از دستم میره خانم دکتر. خونریزی شدید داره.
- الان کجاست؟ برید بیاریدش اینجا. من اتاقو آماده میکنم.
دامون با عجله میره تا سیدا رو بیاره… به مرکام که کاملا عصبی بود و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود نگاه میکنم و میگم: میشه بخاری درمونگاه رو روشن کنی؟ چند روز نبودم حتما خیلی سرده . باید آماده بشم. ممکنه سیدا زایمان کنه.
مرکام سری تکون میده و میره سمت بخاری … چند بار پشت سر هم کبریت رو جعبه می کشه ولی هربار چون لرزش دست داره روشن نمیشه… حال خوشی نداره… روی پیشونیش عرق نشسته… حتما یاد خواهرش افتاده … اونم توی هفت ماهگی زایمان کرده بود ولی زنده از اتاق عمل بیرون نیومده بود… کنارش میشینم و کبریت رو از دستش میگیرم و میگم: نگرانی؟ اتفاقی قرار نیست بیفته.
نگاهم میکنه… از اون نگاه ها که دنیای حرف پشتش نشسته… غمگین بلند میشه و میره سمت قاب عکس بچه ای که روی دیوار نصبه و میگه: نگرانم . میترسم. از تکرار تاریخ میترسم. از اینکه سیدا بره اتاق عمل و برنگرده . از اینکه بازم یه ماهان دیگه بدنیا بیاد میترسم.
نمی دونم چطور باید با دردش مقابله کنم چطور مسکنی برای تسکین این ترس ها و درها بشم …شاید نیاز داشت که مطمئنش کنم که سیدا با مروارید فرق میکنه … باید توکل به خدا بکنیم…
گفتم: من هرکار بتونم میکنم. بقیه دست خداست. مطمئن باش که بنده اش رو نا امید نمی کنه.
نگاهم میکنه … انگار نیاز داره که بیشتر حرف بزنم بیشتر بگم تا اروم بشه… بخاری رو روشن میکنم و بلند میشم و با محکم جلوش می ایستم و میگم: سیدا و بچه هاش سالم میان بیرون. خدا اینبار منو سربلند میکنه. نمی خوام دیگه شکستو تجربه کنم.
محکم میشم برای مردی که خودش برای همه کوه بوده … میخوام به خودم هم که شده برای یکبار ثابت کنم که میتونم… من سپیده ، این لحظه از خدا میخوام که شرمنده ام نکنه … این مرد دیگه تحمل عذاب نداره… الان که زندگی داره روی خوش بهش نشون میده و ارامشش رو پیدا میکنه بهش کمک کنه نا امیدش نکنه…مشغول میشم باید تلاشم رو بکنم… ملحفه تمییزی روی تخت پهن میکنم … دامون و دا، سیدا رو آوردن… میگم سیدا رو روی تخت بذارن و خودشون برن بیرون… خونریزی سیدا شدیده… باید معاینه اش کنم … دست تنها میترسیدم…من ماما نبودم و نمی دونستم که از پسش برمیام یا نه… با این خونریزی تا شهر دوام نیاورد وگرنه میگفتم ببرنش شهر … باید یه کاری میکردم… موقع فکر کردن نبود… به مرکام قول داده بودم که سیدا سلامت میاد بیرون… سیدا هوشیار بود و فقط درد داشت… کنارش می ایستم و دستش رو توی دستم میگیرم و میگم: سیدا میخوام معاینه ات کنم باشه؟ نترس قرار نیست اتفاقی بیفته.
سیدا با ناله میگه: سپیده، بچه هام. من نمی خوام از دستشون بدم.
romangram.com | @romangram_com