#قلب_های_شیشه_ای_پارت_166

دست میکنه توی جیب شلوارش و دو تا حلقه ساده در میاره… به حلقه های ظریف در عین حال زیبا نگاه میکنم …میگه: بدون هیچی هم که نمیشه. اینا فعلا باشه. بعدا از خجالتت در میام.

بازم مفرد شدم… چقدر دلچسب این مفرد خطاب شدنا… لبخند میزنم که میگه: به چی میخندین؟

- هیچی . این حلقه ها خیلی قشنگن.

- میدونم لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست ولی فعلا اینها باشه تا حلقه اصلی که به انتخاب خودت باشه.

دستم رو میبرم جلو … دستم رو توی دستش میگیره… دستای ظریفم توی دستای قدرمند مرکام میشینه و من احساس میکنم توی این کره خاکی یه نفر رو دارم که بهش تکیه کنم.

حلقه رو توی دستم میکنه… دستم رو جلو میگیرم و به حلقه که روی انگشتم زیباییش بیشتر شده نگاه میکنم… این حلقه ساده رو دوست دارم.

شام همراه یک دنیا امید به اینده خورده میشه… از اخمای ساعتی قبل خبری نیست… تا الان حس کردم که مرکام خوبه مهربونه ، تا زمانیکه من بتونم با فکر حرف بزنم.

میز شام رو باهم جمع میکنیم… مرکام میگه که ظرفارو خودش میشوره… مشغول شستن ظرفا میشه…کنارش می ایستم و به کابینت تکیه میدم… این ابهت مردانه پشت سینک خیلی جالبه… با شوخی میگم: همیشه همینطورین؟

با دستای کفیش نوک بینیم میزنه … چینی به بینیم میدم و کف رو پاک میکنم

میگه: اولا از الان من یه نفرم. دوما بستگی داره.

دست به سینه میگم : به چی؟

- دیگه دیگه.

بدجنس شده و من بدجنسیش رو دوست دارم… شستن ظرفا که تموم میشه… استین های تا کرده اش رو پایین میاره ومیگه: من دیگه برم. ماهان تنهاست. فردا هم که قراره برگردیم امشب پیشش باشم بهتره.

سری تکون میدم و میرم تا کتش رو بیارم… کت رو به طرفش میگیرم که برمیگرده… میخواد کت رو تنش کنم… کت رو میگیرم و دست سمت چپ و بعد راستش رو میپوشه … کت رو توی تنش صاف میکنه و میگه: صبح بهت زنگ میزنم.


romangram.com | @romangram_com