#قلب_های_شیشه_ای_پارت_165

- شام میایید خونه ما؟

- بستگی داره.این یه درخواسته یا سوال؟

روسریم رو مرتب میکنم … موندم چه جوابی بدم… امروز کلی اذیتش کردم شاید یکم کوتاه اومدن بد نباشه… میگم: یه درخواسته که سوالی پرسیدم.

- پس میریم خونه شما . ولی قبلش غذا میگیرم. میخوام وقت کافی داشته باشیم تا حرف بزنیم. باید یه سری چیزا مشخص بشه.

مرکام از رستوران سر راه غذا میگیره و میریم خونه بی بی … در رو باز میکنم و هردو وارد خونه میشیم… چادرم رو تا میکنم و رو به مرکام میگم: شما بشینید تا من بیام.

میرم توی اتاق… مانتوم رو در میارم و آویزون میکنم… توی اینه نگاهی به خودم میندازم… خداروشکر همه چیز مرتبه و آرایشم همون جور مونده… فقط کمی رژ لبم رو تمدید میکنم… مرددم که روسریم رو دربیارم یانه؟… میزارم روی سرم باشه… کت و دامن حسابی به تنم نشسته … از اتاق میزنم بیرون… روی مبل روبروی اتاق نشسته … با دیدنم اخم میکنه… نمی دونم باز چش شده؟… من هر حرکتی میکنم با اخم اقا روبرو میشم…

- کتتون رو در نمیارین؟ بدین من اویزون میکنم.

بلند میشه و کتش رو در میاره و به دستم میده… بوی عطرش رو دوست دارم ولی از اخماش خوشم نمیاد … ترجیح میدم با مرکام عصر برخورد داشته باشم… همون که بهم گل داد و گفت بانو.

کت رو آویزون میکنم… تمام حرکاتم رو زیر نظر داره… زیر نگاهش معذبم… میرم توی آشپزخونه تا وسایل شام رو حاضر کنم… بشقاب ها رو روی میز میذارم … که مرکامو توی چارچوب در میبینم … میگه: دستشویی کجاست؟ میخوام وضو بگیرم.

- الان میام.

توی چارچوب ایستاده و نمی تونم برم بیرون… میگم: میشه برید کنار تا نشونتون بدم؟

کمی از در فاصله میگیره… از در رد میشم ولی خیلی نزدیک به من ایستاده…کمی سرخ و سفید میشم … روشویی اونجاست انتهای سالن…هنوز قدمی برنداشتم که دستم رو میگیره و منو برمیگردونه طرف خودش… نگاهم به نگاهش میفته… معذب سرم رو پایین میندازم… انگشتش رو زیر چونم میذاره و سرم رو میاره بالا و میگه: میشه باهام راحت باشی. اینطوری راه به هیچ جا نمی بریم. من و شما الان به هم محریم. فکر نکنم توقع زیادی باشه که بخوام روسریت رو برداری.

هول میشم … نمی دونم چه واکنشی نشون بدم… بهش حق میدم… این نزدیکی و حس خاصی که داره اجازه فکر کردن بهم نمیده… میخکوب شدم توی نگاهش… هوفی میکشه و دستم رو رها میکنه… میره سمت روشویی و من با دنیایی حس جدید تنها میمونم… میرم توی اتاق… روی تخت میشینم… خودش گفته بود که بهم زمان میده … پوفی میکشم… روسریم رو درمیارم و موهام رو مرتب میکنم… مرکام مشغول خوندن نمازه… یادم میاد سجاده بی بی از ظهر که نماز خوندم گوشه هال مونده… میرم توی اشپزخونه و میز رو میچینم… غذا رو کمی گرم میکنم و میکشم… مرکام میاد توی آشپزخونه و پشت میز میشینه… این خجالت کشیدن ها رو باید از خودم دور کنم… منم روی صندلی کناریش میشینم … سرش رو بلند میکنه و میگه: این غذا خوردن داره.

پس اتش بس اعلام شده… خوشحالم لبخند میزنم و برای هردوتامون غذا میکشم… هنوز قاشق اول رو به دهان نبردم که میگه: قبل از خوردن میخوام یه چیزی رو ببینی.


romangram.com | @romangram_com