#قلب_های_شیشه_ای_پارت_164
به دعوت حاج اقا روی صندلی میشینیم… مرکام اروم میگه: شناسنامتونو اوردین؟
دلخور شناسنامه رو در میارم… همین نیم ساعت پیش مفرد شده بودم ولی الان دوباره واسش غریبه شدم… شاید حق داشت نمی دونم چی باعث شده که انقدر زود رنج بشه …شناسنامه رو بهش میدم و برگه فوت پدرم هم از توی کیف در میارم و به دستش میدم … نگاهش نمی کنم… اگه اون دلخوره باید بدونه منم ادم منت کشی نیستم… به شناسنامه و برگه نگاه میکنه و همراه شناسنامه خودش ،به حاج اقا میده… چادرم رو سر میکنم و میشینم… مهندس زیر چشمی نگاهی بهم میندازه… میتونم یه لبخند نامحسوس توی چهره اش ببینم ولی انقدر تخسه که زود محوش میکنه…حاج اقا از هر دو وکالت میگیره و صیغه رو جاری میکنه… حس خوبی دارم… زیر چشمی به مرکام نگاه میکنم… یعنی حس اونم مثل منه؟…
دکتر مظاهر بهمون تبریک میگه و به عنوان شاهد امضا میکنه …کار حاج اقا که تمام میشه ازمون میخواد یه برگه رو امضا کنیم و یه نسخه رو بهمون میده… مرکام با حاج اقا مشغول صحبت میشه و دکتر مظاهر کنار من میشینه و میگه: تصمیم درستی گرفتی دخترم. من خیلی ساله که مرکامو میشناسم. مثل پسر خودم بهش اعتماد دارم. میدونم که میتونه کمکت کنه. تو هم میشناسم میدونم میتونی بهش ارامش بدی. سعی کن همون سپیده قبل بشی . دختری که توی مهربونی زبونزد همه بود. کم کم میتونی دلبسته مرکام هم بشی. مرکام مرد خوبیه و محبت رو خوب بلده . تا الان فقط برای دیگران زندگی کرده و خیلی فداکاری کرده پس مثل خودت نیاز به یه همراه داره. سعی کن بشناسیش و بهش اعتماد کنی. من میدونم هر دو لایق خوشبختی و بهترین زندگی هستین.
با اومدن مرکام صحبت های دکتر هم تمام میشه وبا خنده میگه: من دیگه میرم و شما رو باهم تنها میذارم.
مرکام: دکتر شام رو با ما باش.
دکتر: شوخی میکنی؟ منو با این سن مسخره نکن جوون. برید با هم خوش باشید.
- هر طور راحتید . بتونم فردا میام دیدنتون.
- قدمت رو چشم ولی دیگه تنها نمی پذیرمت باید با سپیده بیای.
مرکام دست روی چشمش میذاره و میگه: بر روی چشم.
تا جلوی محضر دکتر رو بدرقه میکنیم و بعد خودمون هم سوار ماشین میشیم… مرکام هنوز هم جدیه و نفوذ بهش سخت… از این عقد راضیم ولی نمی دونم میتونیم باهم کنار بیاییم یا نه.
مرکام : فردا برمیگردیم روستا.
از شنیدن اسم روستا و برگشتن حالم بد میشه… فکر میکنم رودست خوردم …با اخم میگم: قرارمون چی میشه.
مرکام : قرارمون سرجاشه خانم دکتر. میریم روستا و شما یکماه مرخصی میگیری و من هم کارامو جمع و جور میکنم و بعد برای میریم لندن .
خیالم راحت میشه… من یه دیونه ام که فقط بلدم زود قضاوت کنم و مرکام رو ناراحت کنم ولی چیکار کنم؟ درست بشو نیستم… امروز به اندازه کافی گند زدم بهتره خودم گندی که زدم رو جمع کنم.
romangram.com | @romangram_com