#قلب_های_شیشه_ای_پارت_163

کمی چهره ام گرفته شده… اینم یه عادت بده که من دارم چهره ام دست دلم رو رو میکنه… میگم: به دکتر مظاهر چی؟ گفتین؟

مهندس نگاهی به من میندازه و میگه: بله . الان توی محضر منتظر ماست.

از این همه خونسردیش لجم میگیره و میگم: کی بهم نقشتون رو میگین؟

از صراحت لهجم تعجب میکنه و ناراحتیش رو حس میکنم میگه: بعد از عقد با هم صحبت میکنیم.

اون همه شور و شوقش یک دفعه فرو کش میکنه… من چقدر دیونه ام؟… حس و حال خوبمون رو بخاطر یه چیز الکی خراب کردم… هر دو ساکتیم… جو سنگینی توی ماشین برقراره… میخوام اوضاع رو درست کنم ولی جمله ای برام نمیاد… میترسم چیزی بگم که بدتر بشه پس ساکت میشینم… کمی سرعت مرکام بالا رفته… فرمون رو محکم توی دستش گرفته و فشار میده… من چرا اینقدر بچه ام … لعنت به من … همیشه باید این مرد همراه رو ناراحت کنم… کم کم اشکم میخواد در بیاد ولی نباید اینقدر ضعیف باشم… با بغض میگم: میشه اروم تر برین؟

فوری برمیگرده طرفم… یک ان احساس میکنم الان استخون های گردنش از این حرکت ناگهانی میشکنه… نگاهی موشکافانه ای بهم میندازه و ماشین رو گوشه ای نگه میداره و میگه: میخوای گریه کنی؟ چی شده؟ از کاری که میخوای بکنی مطمئن نیستی؟ پشیمون شدی؟

به صدای بلند مرکام عادت ندارم… اشکم سرازیر میشه و کمی میره سمت در … با دیدن واکنش من دو بار محکم میزنه روی فرمون و میگه: اه

نمی خوام مرکامو این طور ببینم … من میخواستم مرهم دردای این مرد باشم و اونم تکیه گاهم ولی داشتم توی اولین روز پیوند سرنوشتمون اینطور اذیتش میکردم… میدونستم که الان میگرنش دوباره به سراغش میاد… باید زودتر یه کاری میکردم تا اروم بشه… دستش که روی فرمون فرود میومد رو گرفتم… یه گرمای عمیق توی تمام بدنم جریان گرفت… با گریه و لحن التماس الود گفتم: نه پشیمون نیستم. تورو خدا اینطور نکنین. من یکم دلم گرفته . بیخود به شما گیر دادم.

مرکام اروم شده بود… میتونستم ببینم که چشماش برق میزنه… با یه حالت خاص نگاهم کرد و گفت: فکر کردم پشیمون شدی؟ سپیده من یه بار دیگه طاقتش رو ندارم. من خیلی وقته که از شکست میترسم.

از چی حرف میزد من فقط گفته بودم قولت یادت نره… این واکنش ها برام عجیب بود… گفتم: من مهندس نیاکان محکمی رو میشناسم که انقدر زود قضاوت نمی کنه.

دستم رو عقب میکشم… مرکام از ماشین پیاده میشه… یکم که به خودش مسلط میشه برمیگرده و میگه: منو ببخش.

ولی هنوز ناراحته… سکوت تا رسیدن به مقصد بهترین کاره… هر دو باید اماده بشیم… ما هردو روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم یکم زمان میخوایم برای اروم کردن هم…

وارد محضر میشیم… دکتر مظاهر با دیدن ما بلند میشه و با شوخی میگه: فکر کردم پشیمون شدین.

لبخند میزنم ولی مرکام همون طور جدی میگه: باید ببخشین یکم دیر شد.


romangram.com | @romangram_com