#قلب_های_شیشه_ای_پارت_162

صحبت کردن با مرکام خیلی خوبه… مخصوصا اینکه مجبور نیستم تظاهر کنم به چیزی که نیستم… الان هردو همدیگرو میشناسیم و با روحیات هم تا حدودی اشناییم… ما همدیگرو همین طور که هستیم پذیرفتیم ولی در ادامه باید ببینیم میتونم به هم ارامش بدیم… نمی دونم میتونم مرهم زخم های زندگی مرکام باشم… میتونم ماهان رو توی زندگیم بپذیرم باید بیشتر فکر کنم… چند ماه برای تصمیم نهاییم وقت دارم… مرکام خوبه و در این شکی ندارم ولی خوب بودن تنها ملاکه؟… خودم رو به دست سرنوشت میسپارم … من در این لحظه و همین جا میخوام برای یکبار هم که شده کمک یکنفر رو قبول کنم… باید ببینم مرکام تا چه اندازه میتونه کمکم کنه تا انتقام بگیرم… چقدر اینروزها انتقام توی ذهنم کمرنگ شده.

از صبح یه دلشوره شیرین دارم… مثل تمام دخترای دنیا وقتی میخوان عروس بشن… هرچند یه صیغه محرمیت ساده قرار بود بینمون خونده بشه ولی میخواستم همه چیز خوب باشه… مرکام زنگ زد و گفت ساعت چهار میاد دنبالم که بریم محضر … صدای مرکام که نشون میداد خیلی خوشحاله… نمی دونم اگه زمانی میخواستم به عقد موقت اوش دربیام هم انقدر مطمئن بودم یا نه؟… هر چقدر که فکر میکنم می بینم نه… مهندس کامل اعتمادم رو جلب کرده بود ولی حسم نسبت به آوش فقط یه عشق سطحی و بچه گانه بود… چادری که بی بی از کربلا برام آورده بود رو شستم و از عطر یاس بی بی هم بهش زدم… صبح خیلی با خودم جنگیدم که نرم خونه ولی بلاخره طاقت نیاوردم و یه سر رفتم… صابر پیرمرد مهربونی بود که سالها برای پدرم کار میکرد … بعد از مرگش هم خونه رو بهش سپردم که بهش رسیدگی کنه… با دیدنم خیلی خوشحال شد … خونه همونطور بود… خیالم از بابت خونه راحت بود… از اتاقم یه سری وسایل که لازم داشتم رو برداشتم و رفتم ارایشگاه تا کمی به موهام و صورتم نظم بدم و بعد برگشتم خونه… دوش گرفتم… کت و دامن پسته ای رنگی که از خونه آورده بودم رو از کاور خارج کردم و پوشیدم… برام گشاد شده بود و اصلا مناسب مراسم نبود… نا امید روی تخت نشسته بودم که زنگ خونه رو زدن… تعجب کردم کمتر پیش میومد زنگ خونه رو بزنن… در رو که باز کردم واقعا سوپرایز شدم… پیک کاور لباسی رو به دستم داد و گفت اینو اقای نیاکان براتون فرستاده… با شوق در رو بستم و یه دور با لباس زدم… باید می رفتم توی خونه و کادوی مرکام رو میدیدم…

کاور رو باز کردم… کت و دامن خیلی شیکی پیش روم بود همراهش یه روسری ساتن با طرح های زیبا فرستاده بود… روی پارچه نرمش دست میکشم… مرکام میدونست که عادت لباس پوشیدن من چطوریه؟… لباس رو می پوشم … دقیقا اندازه است … انگار سفارشی برای من دوخته شده… رنگ شیری لباس خیلی به پوستم میاد… موهای لخت بلندم رو می بندم و گیره میزنم تا از زیر روسری نیاد بیرون… ارایش ملایمی میکنم ولی همین آرایش کم به صورتم کلی رنگ میده… خودم که از ظاهرم راضیم… نمی دونم عکس العمل مرکام با دیدن من چیه؟… چرا برام مهمه که خوشش بیاد… شونه ای بالا میندازم و روسری رو سرم میکنم همه چیز عالیه… چادر و مانتوم رو روی دسته مبل میذارم که با اومدن مرکام چیزی کم و کسر نباشه و زود برم بیرون… عکس بابا و بی بی رو می بوسم… کاش اونا هم اینجا بودن… با صدای زنگ در قاب عکس رو سر جاش میذارم … مانتو رو می پوشم و توی کیف دستی کوچیکی که همراهمه شناسنامه و گوشیم رو میذارم … چادر رو هم برمیدارم … کفشام روپا میکنم و میرم سمت در …

در رو که باز میکنم یه مرکام دیگه پشت در می بینم… کت و شلوار مشکی به تن کرده با بلوز شیری رنگ… موهاش رو برخلاف همیشه که میده سمت چپ رو به بالا شونه کرده بود… با یه لبخند خاص به من خیره شده… معذب میشم و سرم رو میندازم پایین …

شاخه گل رزی توی دستشه که میگیره سمتم و میگه: سلام بانو.

بانو گفتنش ضربان قلبم رو به هزار میرسونه… شدم همون سپیده سابق… همون دختر خجالتی و در عین حال سرشار احساسات لطیف که فراموشش کرده بودم…

گوشه چادرم رو فشار میدم و میگم: سلام.

به سمت ماشین که دنده عقب تا انتهای بن بست اورده میره و میگه: اماده ای بریم؟

این مفرد خطاب شدن رو دوست دارم… این هیجان این همه حس قشنگ چه معنی ای داره؟… میرم سمت ماشین و میگم: اماده ام.

در جلو رو برام باز میکنه و میگه: بفرما بانو.

بازم بانو گفتنش حالم خوب میکنه… ناخواسته یاد آوش میفتم… توی تمام دورانی که با هم بودیم هیچ وقت احترامی که مرکام بهم میذاره رو تجربه نکردم… آوش من رو بیشتر یه دختر بچه میداد… سوار میشم و مرکام در رو می بنده و میره سمت راننده میشینه… قبل از اینکه راه بیفته بازم نگاهم میکنه و لبخند میزنه… میتونم خوشحالی رو توی تک تک اعضای صورتش ببینم… ماشین رو روشن میکنه و راه میفته…

تازه یاد ماهان میفتم… یعنی اونم میدونه و برای عقدمون میاد؟… برمیگردم طرف مرکام و میگم: ماهان میدونه ؟ اونم میاد؟

مرکام آینه رو تنظیم میکنه و میگه: نه. فعلا بین خودمون میمونه.

میتونم درک کنم… حتما میخواد تا تصمیم نهایی من چیزی به ماهان نگه… دلخور میشم ولی دلخوریم منطقی پشتش نداره… من نباید ناراحت باشم بلاخره مرکام نمیخواد ماهان به من وابسته بشه و بعد اگه جوابم منفی بود ضربه ببینه… نمی دونم اگه منم یه بچه با این شرایط داشتم شاید همین کارو میکردم…


romangram.com | @romangram_com