#قلب_های_شیشه_ای_پارت_161
مرکام یکباره ساکت شد و بعد ادامه داد: خوشحالم که میخندین. این تغییر روحیه رو مدیون چیم؟
این لحن اروم که چاشنی خوشحالی داره ته قلبم رو شیرین میکنه… میگم: نمی دونم شما فکر کن خدا و کلامش.
- پس سجده شکر باید بذارم.
- ماهان خوابیده؟
- خونه نیستم .اومدم شرکت یکم کارای عقب مونده داشتم.
- امان از دست شما. فکر میکنم وقتی تهرانید باید برای ماهان بیشتر وقت بذارین.
- میدونم ولی امروز نمی تونستم برم خونه میخواستم تنها باشم.
هر دو سکوت میکنیم… مرکام میگه: تصمیمتون رو گرفتین؟
- خیلی وقته که تصمیم گرفتم ولی امشب مطمئن شدم. میخوام یه فرصت به هردومون بدم.
مرکام نفسی از سر اسودگی خاطر میزنه و میگه: خیلی خوبه. پس برای عصر قرار محضر بذارم؟
- اوهوم.
- کسی هست که بخواید بیاد؟
- قعلا فقظ دکتر مظاهر.
- باشه درک میکنم.
romangram.com | @romangram_com