#قلب_های_شیشه_ای_پارت_158

همراهش میرم و نگاهم به زنی هست که روی اون نیمکت نشسته… زن جوون حدودا سی ساله … به نقطه ای خیره شده… مهندس به زن که میرسه سلام میکنه… زن هیچ واکنشی نشون نمیده… مهندس میگه: حالت خوبه؟

بازم سکوت و نگاه خیره به روبرو… مهندس به من نگاه میکنه و میگه: بشینید.

کنار زن با کمی فاصله میشینم… این زن کیه؟… اینجا چیکار میکنه؟… زن برمیگرده و به من نگاه میکنه… ولی فقط برای چند ثانیه بعد دوباره به حالت قبل برمیگرده… با یه دنیا سوال به مهندس نگاه میکنم… حالت چهرش گرفته است… دنیای حرف داره این نگاه… میتونی غم رو توی تک تک پلک زدن هاش ببینی… پلاستیک مشکی که توی دستشه رو باز میکنه و از توش یه ظرف شیرینی در میاره و به دست زن میده و میگه: برات از شیرینی هایی که دوست داشتی آوردم.

زن شیرینی ها رو میگیره و مشغول خوردن میشه … هنوز هم مارو نادیده میگیره… حدود یه ربع اونجا موندیم… زن توی سکوت فقط خوراکی هایی که مهندس اورده بود رو میخورد … تحمل دیدن این ادم ها برام سخت بود… خودم روحیه ضعیفی داشتم با دیدن این زن بدتر هم شدم… دلم میسوخت براش … چطور یه ادم میتونه دیونه بشه… چه دردی رو متحمل شده بود که به این روز افتاده بود؟…

بی توجه به مهندس از موسسه میزنم بیرون… جلوی ساختمون که میرسم صدای هق هقم بلند میشه…مهندس بیچاره چقدر مشکل داشت؟… میخوام از این فضا دور بشم… قدم برمیدارم … گریه میکنم … نگاه های زن به یادم میاد و بازم دلم میسوزه… بیشتر از اون دلم برای مهندس می سوزه…کمی که از ساختمون دور میشم صدای بوق زدن ماشینی میاد… به خیابون نگاه میکنم … مهندسه که میگه: سوار شو .

در ماشین رو باز میکنم و سوار میشم…مهندس با سرعت رانندگی میکنه… مشخصه که اعصاب اون از من داغون تره… گریه من بند اومده ولی سرم به شدت درد میکنه… هوا کم کم داره تاریک میشه … بارون پاییزی نم نم میباره…تنها صدایی که به گوش میرسه صدای برف پاک کن ماشینه… سرم رو به صندلی پشت تکیه میدم و چشمم رو می بندم… ماشین می ایسته و بعد از اون صدای بسته شدن در ماشین میاد… چشمم رو باز میکنم… مهندس با فاصله از ماشین ایستاده و دستش رو توی جیب شلوارش کرده… بجز پیراهنی که تنشه لباس گرم دیگه ای نپوشیده… نم نم بارون کمی موهاش رو خیس کرده… مطمئنن اگه همین طور بایسته سرما میخوره… کتش رو از صندلی عقب برمیدارم و پیاده میشم… کت رو روی شونه هاش میندازم و میگم: سرده. ممکنه سرما بخورین.

برمیگرده و پوزخند میزنه و میگه: دلت برام سوخت نه؟

از حرفی که زده تعجب میکنم… حال و روز خوبی نداره… من که زن رو نمی شناختم انقدر ناراحت شدم وای به حال مهندس که این زن جزیی از گذشته اش بوده… میگم: واقعیتش اره. با دیدن زن خیلی متاسف شدم . اون زن کیه؟

کت رو کامل می پوشه … روی بام تهران ایستادیم… روشنایی های شهر نگاه میکنه و میگه: شهره ،همسر سابقمه.

با تعجب میگم: همسر سابقتون؟ پس چرا اونجاست؟ نه منظورم اینه چه اتفاقی براش افتاده؟

مهندس هنوز هم خیره به روبرو نگاه میکنه … از ناراحتی پلک هم نمیزنه… بعد از کمی سکوت میگه: ماجراش طولانیه. خسته که نیستید؟

دست به سینه یه قدم به جلو برمیدارم تا همراستا با هم بشیم و میگم: نه میشنوم.

برمیگرده و با غم خاصی میگه: تا حالا کنجکاو نشدین که اسم منو بدونین؟

دستپاچه میشم… بگم نه برداشت اشتباه میکنه … بگم اره هم درست نیست … سکوت میکنم که میگه: من مرکامم.


romangram.com | @romangram_com