#قلب_های_شیشه_ای_پارت_159

زیر لب اسمشو زمزمه میکنم… مرکام؟!… ناخواسته روستا و اتفاقتش به یادم میاد حرفای سیدا در مورد مرکام خان… عکس العمل ایرج خان و…

با ناباوری میگم: نمی خواید بگید که شما مرکام خان هستین؟

- دقیقا همینو میخواستم بدونید.تعجب کردین؟

- معلومه که تعجب کردم. شما عادت دارین ادم رو متعجب کنید.

- میدونم که از گذشته مرکام خان همه چیزو میدونید .سیدا براتون گفته. من یه ازدواج اجباری داشتم. یه ازدواجی که بهم تحمیل شد برای جلوگیری از یه فاجعه بزرگ . من خودم رو قربانی کردم.یه نفر دیگه هم این وسط قربانی شد. نمی دونم درمورد خون بس چیزی میدونید یا نه ولی من عروس خون بسم رو آوردم تهران و بهترین زندگی و امکانات رو در اختیارش گذاشتم. اون زمان تصور میکردم بهترین کارو میکنم اما الان نمی تونم خودم رو ببخشم چون زندگی چند نفر خراب شد. شهره عروس خون بس من بود. خیلی باهاش راه اومدم و میتونم بگم همه کار براش کردم. مریم جون داغ دیده بود گاهی حرفاو طعنه هایی میزد که شهره ناراحت میشد ولی من تنها حسی که بهش داشتم دلسوزی بود. اونم مثل من قربانی شده بود پس چرا باید بیشتر نمک به زخمش می پاشیدم. من همه چیز در اختیارش گذاشتم بجز اصلی ترین چیزی که لازم داشت و اونم محبت بود. هربار که میدیدمش ماهانم یادم میومد. ماهان خیلی حیف بود . هربار که به شهره نزدیک میشدم ماهان به یادم میومد. بخاطر همین بودکه بیشتر کار شهرستانها رو قبول میکردم. هر روز ثروتم بیشتر میشد ولی بازم از خونه و زندگیم غافل بودم. نمی دونم مریم جون چطور باهاش تا کرده بود که شهره کینه ای شد. از اونطرف مروارید خواهرم، بیشتر روزها گوشه ای مینشست و به عکس ماهان خیره میشد. چند بارم سعی کرد خودش رو بکشه ولی نشد.شرایط روحیش خیلی بد بود. دکتر مظاهر اونو دوباره سرپا کرد ولی نتونست خودش رو ببخشه وبا محسن ازدواج کنه و خوشبخت بشه. با یکی از تجار معروف که حدودا سه برابر سنش ازدواج کرد. اول سعی کردم منطقی منصرفش کنم نشد. مرحله بعد دعوا و قهرم امتحان کردم ولی مرغ مروارید یه پا داشت. چون سابقه خودکشی داشت دکتر مظاهر گفت که قبول کنم چون ممکنه حالش بد تر بشه. مروارید ازدواج کرد و من شاهد بودم که روز به روز حالش بهتر میشه . بارداریش شادی دوباره به همون داد. شهره نمی تونست توی جمع ما خوش باشه و هنوز بدقلقی میکرد . ابراهیم شوهر مروارید برای سفر کاری رفت ترکیه و مروارید خونه ما بود. بیچاره خواهرم هیچ وقت روی خوش زندگی رو ندید بعد از یه هفته خبر دادن که ابراهیم به قتل رسیده و خواهرم بیوه شده… مروارید که هفت ماهش بود با شنیدن این خبر حالش بد میشه. مامان مریم خونه نبود و شهره نسبت به دردهای مروارید بی اعتنا بوده . اگه مامان مریم یکم دیرتر میرسید هر دو میمردن ولی خدا خواست که خواهرم پاره تنم بره و پسرش بمونه. بعد اون اتفاق هیچ وقت نتونستم شهره رو ببخشم. برادرش ماهانمو ازم گرفت و خودش خواهرم رو . دکتر میگفت اگه به موقع میرسوندنش بیمارستان خودش هم زنده میموند ولی بخاطر خونریزی زیاد فوت کرد. اسم پسرش رو ماهان گذاشتیم و ماهان شد پسر من.

با ناباوری به مرکام گوش میدادم این مرد کی بود چطور میتونست روحی به این بزرگی داشته باشه… چطور سرپا بود با این همه اتفاقات بدی که براش افتاده بود… چطور میتونست مهربون باشه با اینهمه نامهربونی که دیده بود… نگاهی به نیمرخ مرکام میندازم… داره شقیقه هاش رو فشار میده… بازم میگرن به سراغش اومده…

با دلسوزی میگم: برای امروز بسه. اگه میخواید میتونید بعدا برام تعریف کنین. حالتون خوب نیست.

با چشمای سرخ که میتونم یه پرده اشکی که پس زده میشه رو ببینم میگه: نه بذارید تمومش کنم نمیخوام دوباره توی یه موقعیت مثل الان قرار بگیرم.

- ماهان چون زود بدنیا اومده بود یک ماه توی دستگاه بود. شهره دچار وسواس فکری شده بود . مدام با خودش زمزمه میکرد . میدونست توی مرگ مروارید مقصره . مریم جون هم بیشتر از قبل سرکوفت بهش میزد و شهره هم جوابش رو میداد و دعواشون میشد. یک روز نبود که جو خونه اروم باشه. تحمل این وضع از توانم خارج بود. به ایرج خان پیام دادم که بیاد و شهره رو ببره . ایرج خان میگفت دخترم توی این روستا جایی نداره و نباید برگرده. نمی دونستم باید چیکار کنم . طلاق دادن و رها کردن یه دختر ساده روستایی توی شهری به این بزرگی انصاف نبود حالا هرچقدر هم که به من ظلم کرده باشه. میتونستم براش خونه جدا بگیرم ولی تنهایی بیشتر اذیتش میکرد پس بردمش روستا و به ایرج خان گفتم مسولیت دخترش با خودشه. علت کدورت ایرج خان با منم همین بود. بعدها انقدر توی روستا اذیت شد که میشنیدم که خونه من براش یه ارزو شده ولی من طلاقش داده بودم . کم کم مشکلش جدی شد تا جایی که رسید به چیزی که امروز دیدی. بعد این همه ماجرا ماهان شد همه چیزم . حتی خبری که دکتر داد و گفت که ماهان شاید هیچ وقت نتونه راه بره هم نتونست از علاقم بهش کم کنه ، اما مریم جون این یکی رو طاقت نیاورد و سکته مغزی کرد و افتاد گوشه خونه. بردمش روستا با دیدن ماهان کمتر عذاب بکشه و خودم هم پروژه سذ سازی روستا رو برداشتم تا بتونم هم پیش ماهان باشم هم پیش مامان مریم.

با گفتن تمام گذشته مرکام نفس عمیقی کشید… انگار بار سنگینی روی دوشش بود که اونو زمین گذاشته بود… توی سکوت به روشنایی های شهر خیره ایم شهری که برای ما رنگ خاموشی داره… هر دو از روزگار زخم خوردیم… بازی دیدیم ولی زخم و درد مهندس کجا؟ بازی که من دیدم کجا… در مقابل روح بزرگ این مرد و صبر و استقامتش باید سر تعظیم فرود آورد…اگه زندگیش رو برام تعریف نمی کرد هرگز باور نمیکردم که انقدر سختی کشیده باشه… حالا میفهمم که چرا کمتر میتونم خنده رو روی لبش ببینم… مهندس رو بود برعکس همه اطرافیانم نقش بازی نمیکرد خودش بود… میتونست پنهان کاری کنه… میتونست چیزی نگه با اینکه میدونست من جوابم بهش مثبته ولی گفت و این گفتن یعنی احترام به من. چطور میتونستم بهش احترام نذارم و براش ارزش قائل نباشم.

مهندس نگاهی به من میندازه و میگه: من همه چیزو گفتم تا با چشم باز بهم جواب بدی. اینبار نمی خوام فقط یه صیغه محرمیت بینمون باشه. من شما رو برای ازدواج انتخاب کردم .من همینم که هستم. یه ازدواج ناموفق داشتم و یه پسر چهار پنج ساله دارم که نمی تونه راه بره.با من بودن ممکنه اسون نباشه ولی تمام تلاشم رو میکنم که خوشبخت بشی. میدونم خواسته زیادیه چون شما یه دختر مجردی . زیبایی و دکتر هستی. بهتر از من برای شما زیاده . امیدوارم تصمیم درستی بگیرین . همونطور که دکتر مظاهر گفت یه صیغه موقت برای شناخت از هم می خونیم و شما فرصت داری که تصمیم بگیری.

نگاه خیره اش رو بهم میدوزه … قلبم میلرزه با نگاهش … این نزدیکی و نگاه حس خاصی داره… عطر ملایمش زیر بارون نم نم دوبرابر شده … میگه: بریم.

مثل خودش اروم جواب میدم :اره.

تا رسیدن به مقصد هردو ساکتیم… انگار نیاز داریم به این سکوت… من به مرکام و جوابی که میخوام بدم فکر میکنم … توی سرم حرفاش رژه میره… جلوی بن بست که نگه میداره … میخوام پیاده بشم که میگه صبر کنید.


romangram.com | @romangram_com