#قلب_های_شیشه_ای_پارت_157
خوندن نگاهش سخته … به سختی نگاه ازش میگیرم … میرم سمت نیمکت… گوشه نیمکت می شینم ومهندس با فاصله کمی از من می شینه… مهندس به روبرو خیره است و نگاه من هنوز به صورت مهندسه که میگه: من به خاطر شرایطی که دارم نمی تونم ازدواج کنم. کدوم زنی حاضره که با مردی ازدواج کنه که یه بچه معلول داره و یه مادر مریض و زندگیش دوبخش داره که نصفش توی روستاست و نصفش اینجا؟
من میخوام هم به شما کمک کنم هم به خودم … میخوام این فرصت رو برای شناخت خودم به شما بدم… شما آزادی که انتخاب کنی. شما میتونید موقعیت های خیلی بهتری داشته باشین . هم جونید هم دکترید. هم زیبایید. خیلی ها خواهان یه نفر مثل شمان. الان تصمیم گیرنده فقط خود شمایید. میتونید انتخاب کنید منو با تمام کاستی هام ولی با دست پر برای کمک بهتون، یا یک نفر دیگه با شرایط دیگه. فردا بعد از دیدن نفر سوم میخوام تصمیمتون رو بدونم.
مهندس هم میتونست خداخواه باشه… حرفای مهندس خنجر عمیقی توی قلبم فرو کرد… میخواست به من کمک کنه چون هیچ زنی حاضر نبود شرایطش رو بپذیره… حرفهاش زهر بود تلخ بود ولی نمی دونم چرا حس میکردم همه حقیقت رو نمی گه… باشه مهندس… حالا که شما اینقدر خودخواهی من هم خودخواه میشم … مطمئنن جواب مثبت میدم ولی فقط برای رسیدن به هدفم… بعد از اون راه ما جدا میشه… یکبار تمام زندگیم رو بخاطر خودخواهی اوش از دست دادم اینبار نمس خوام دوباره همون اشتباه رو بکنم… لازم نبود اینقدر با دقت جزییات رو واسم نمایش بدی… اگه همون اول این حرف ها رو زده بودی من بازم تصمیم رو بهت میگفتم و جوابم مثبت بود.
سرد میشم… اونقدر سرد که سرمای وجودم آتیش بزنه قلب خودخواهتو… فکر میکردم فقط تویی که به من بخاطر خودم کمک میکنی و این دل ساده چه خوش خیال بود… مثل خودش به روبرو خیره میشم به سیاهی های پشت بوته های پارک و میگم:من همین الانم میتونم جواب بدم. جوابم به درخواستتون مثبته. فقط باید مطمئنم کنید که میتونید توی انتقام کمکم کنید و نقشتون جواب میده.
تا رسیدن به خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد… دلخور بودم خیلی زیاد… از هر طرف که نگاه میکردم خودم رو تنها میدیم… قلبم از این همه تنهایی خودم و خودخواهی اطرافیانم گرفته بود… حتما دکتر مظاهر با این پیشنهادش منت سر من میذاشت … منم یکی بودم مثل مهندس… با مشکلات فراوون ولی تنها… هیچ کسی حاضر نبود یه دختر تنها بدون هیچ پشتوانه و خانواده ای رو به عنوان همسر بپذیره… اره من خانواده ای نداشتم… نه مادری که دلسوزم باشه و نه خواهری که دلگرمیم… از ماشین پیاده میشم… مهندس میگه: ناراحت نشید. من فقط حقیقت رو گفتم که با چشم باز تصمیم بگیرین.
سری تکون میدم و میگم: ادرس جایی که میخوایید منو صبح ببرید بفرستید خودم میام. بعدش منتظرم تا نقشه رو کامل بشنوم.
مهندس پنجه هاش رو عصبی توی موهاش فرو میبره ومیگه: باشه ولی من میدونم که خراب کردم.
نمی خوام ادامه حرفاش رو بشنوم… میرم سمت انتهای کوچه… قدم هام دیگه مثل موقع رفتن محکم نیست… اینبار یه چیزی یه جای قلبم فرو ریخته… برای منی که شکستم چه فرقی میکنه کمی خرد تر بشم… باید سعی کنم از فرصتی که دارم استفاده کنم … بعد از انتقام میتونم راه خودم رو برم و مهندس رو هم فراموش کنم ولی الان بهش نیاز دارم.
نگاهی به ساختمان پیش روم میندازم… درسته پلاکه 185… خیابان رو سه بار زیر و رو کردم بلکه مطمئن بشم جایی که اومدم درسته… نگاهی به تابلو میندازم… توانبخشی بیماران مزمن روانی صبا… مهندس چه کسی رو میخواست به من نشون بده که آدرسش به اینجا ختم می شد… مغزم دیگه کار نمی کرد… این مدت انقدر چیزهای غیر قابل تصور از زندگی مهندس دیده بودم که توانایی تحلیلم رو از دست داده بودم … جلوی ساختمون توی سایه ایستادم تا مهندس بیاد… مهندس مثل همیشه سروقت اومد… ماشین رو پارک کرد و پیاده شد و گفت: زیاد که منتظر نموندین؟
- نه تازه رسیدم.
- اماده اید بریم داخل.
- اوهوم.
پشت سر مهندس وارد موسسه میشم… مهندس با نگهبانی صحبت میکنه … نگهبان کاملا مهندس رو می شناسه…هماهنگ لازم که صورت میگیره نگهبان اجازه ورود میده… وارد یه محوطه زیبا میشیم… درست شبیه پارک … نیمکت هایی با فاصله توی محوطه قراردارند… نگاه من به آدم هایی سوق پیدا میکنه که هر کدوم درگیر خودشونن… چند نفری نشستن و با هم حرف میزنن… بعضی ها با خودشون حرف میزنن و راه می رن… عده ای توی سکوت نشستن و اطراف رو نگاه میکنن… یعنی به چی فکر میکنن؟…
مهندس به نیمکتی اشاره میکنه و میگه: بریم اونجا.
romangram.com | @romangram_com