#قبل_از_شروع_پارت_68
-با ما میای، تعهد میدی. بلند شو...
بازوم رو کشید. کیفم رو برداشتم و بدون نگاه به آدلان به طرف چند نفر دیگه که لباس هایی تو چشم تر از من پوشیده بودند، رفتم.
ناراحت بودم. اگر حتی یک در صد براش اهمیت داشتم، اين قدر راحت کنار نمی کشید. دلیل این رفتارهای متناقضش رو نمی دونستم. صدای جیغ جیغ و گریه و التماس های الکی توی سرم می پیچید. اعصابم واقعا داغون شده بود. حتی سعی نکرد با پول مشکل رو حل کنه. به خروجی پارک نزدیک شده بودیم. به خیابون و اطراف دقت کردم. کیفم رو محکم گرفتم و خدا رو شکر کردم که کفشه پاشنه دار نپوشیدم. تا سه شمردم و به طرف خیابون دویدم. صدای قیل و قال زن ها و داد سربازی که دنبالم می دوید، بلند شد. به شلوغی خیابون زدم. صدای بوق و داد راننده ها رو می شنیدم. سرباز همچنان می دوید. ولی مطمئن بودم که زیاد ادامه نمیده. دنبال قاتل و دزد که نبود. از وسط بلوار پریدم و صدای سوت دو تا پسر که توی پیاده رو تشویقم می کردند، بلند شد. صدای ترمز یه سمند که لاستیک هاش روی آسفالت کشیده شد، به گوشم خورد و بعد بوق ماشین های عقبی. حالم بد بود و فقط می دویدم. حضور سرباز رو حس نمی کردم اما می دویدم. به عقب برگشتم. به جز نگاه های عصبانی چند راننده و خنده و تعجب آدم های اطراف ، چیزی نبود. نفسم بالا نمی اومد و حس می کردم پاهام جدا شده. وارد فرعی شدم و در بست گرفتم. به صندلی تکیه دادم. به این تخلیه ی انرژی نیاز داشتم تا مغزم منفجر نشه. گوشیم زنگ خورد و شماره ی آدلان افتاد. جواب ندادم. دیگه به عنوان دوست معمولی هم قبولش نداشتم. اگر حتی پسر های دانشگاه همراهم بودند، یه واکنشی نشون می دادند.
نیم ساعت بعد توی عمارت بودم؛ که نیکا تماس گرفت و با نگرانی گفت:
- کجایی؟
-خونه!
بلند خندید و بریده بریده گفت:
- فکر کردم این دفعه دیگه گرفتنت.
خندیدم و چیزی نگفتم.
-با دکتر بودی؟ ... خیلی نگرانت بود.
پوزخند زدم و گفتم:
- چی بهش گفتی؟
-گفتم نگران خودت باش. ناری تا حالا سه بار پیچونده، باز هم می تونه!
-دعا کن فرشید به عموش نرفته باشه... مثل دختر مدرسه ای ها رفتار کرد.
-چه طور مگه؟
-بی خیال!
5
توی ماشین نشسته بودم و مردد بودم که برم یا نه!
نگاهی به تابلوی «آژانس مسکن کبیری» انداختم و با خودم گفتم «بلاخره که چی؟»
پیاده شدم و هنوز در رو نبسته بودم که یادم افتاد با خود حامد تماس نگرفتم؛ که ببینم هست یا نه. شماره اش رو گرفتم و منتظر شدم. بعد از دو تا بوق جواب داد و وقتی فهمید جلوی در هستم، خودش به استقبالم اومد. ماشین رو قفل کردم و جلوی در بهش رسیدم. با هم وارد شدیم. یک جفت چشم خشمگین! به طرفمون برگشت. هول کردم و سریع گفتم «سلام» که فقط سر تکون داد. به حامد گفتم:
- ناراحت شد؟
-نمی دونم. به من گفته بود زیاد به تو نزدیک نشم.
romangram.com | @romangram_com