#قبل_از_شروع_پارت_112


شونه هاش تکون می خورد و حال داغون من رو داغون تر می کرد. هر چیزی هم بینمون بود باعث نمی شد که دوستش نداشته باشم. با هم بزرگ شده بودیم و هر کاری به خاطرم کرده بود. ب*غ*لش کردم و با صدای گرفته گفتم:

- چرا با خودت این جوری می کنی داداشی؟

سرش رو بلند کرد و صورتم رو توی دست هاش گرفت:

-من فقط یه خواهر دارم!

چشم هاش خیس خیس بود. دست هاش رو جدا کردم و ب*و*سیدم. سریع بیرون رفتم و به در اتاق تکیه دادم که حس کردم سایه ای به طرف پله ها پیچید.

به زور پایین رفتم و با نیکا و فرشید خداحافظی کردم. نیکا با بغض و گربه ای، نگاهم کرد که ب*غ*لش کردم و گفتم:

-می کشمت اگه گریه کنی.

لبخند زد و من دنبال پیام گشتم که اگر تهران میره من رو هم برسونه. خودم از رانندگی توی شب می ترسیدم. وقتی پیام رو هم نیم چه م*س*ت دیدم، بی خیال شدم و به اتاقم برگشتم. دلم از همه پر بود. آدلان حتی یه بار هم سراغم نیومد. با خودم گفتم «معلومه که نمیاد! با تو بگرده که توی فامیل خودش رو مضحکه کنه؟! »

یه دوش بيست دقیقه ای گرفتم. لباس راحت پوشیدم و با خستگی و غم، افتادم روی تخت. عطر همیشگی آدلان از ملحفه ی بالش زیر دماغم زد که حالم رو بدتر کرد.



با احساس سرما بیدار شدم. تنها نور اتاق از چراغ خواب آبی بود. حوصله ی پتو کشیدن روی خودم رو نداشتم. تو خودم جمع شدم و گوشیم رو از کنار تخت برداشتم. ساعت 2:30 صبح بود. چشمم به در باز تراس افتاد و گیج شدم. وقتی خوابیدم در بسته بود. روی تخت نشستم و بازوهام که مور مور می شد رو مالیدم. صدایی از عقب گفت:

- بیدار شدی؟

از جا پریدم و به طرفش چرخیدم. اون طرف تخت دراز کشیده بود و دستش رو که از آرنج تا می شد، زیر سرش گذاشته بود. مطمئن بودم که در اتاق رو قفل کردم، هنوز هم کلید داخل قفل بود. متوجه سردرگمی من شد و گفت:

- تراس دو تا اتاق مشترکه.

از شک خارج شدم و گفتم:

- این جا چی کار می کنی؟

-خوابیدم!

-تو اتاق من؟!

-این جا اتاق شخصی منه! اون اتاق کارمه، تخت نداره.

و به اتاق مجاور که از تراسش اومده بود اشاره کرد.

- من می تونستم برم پیش عمه!

- چه فرقی داره؟!

خواستم یه چیزی بپوشم و بیرون برم که نیم خیز شد و دستم رو گرفت. عصبانی گفت:

-کجا می خوای بری؟ اتاق آرمان!

romangram.com | @romangram_com