#قبل_از_شروع_پارت_101


عمه بهمون نزدیک شد و با دیدن پوست تخمه ها روی زمین، جلوی آرمان، گفت:

-تو کی قراره بزرگ بشی پسر؟... خدا رحم کنه!

نرگس بچه ب*غ*ل ایستاد و گفت:

- تو خونه ی خودمون هم همینه.

و برای آرمان اخم کرد. از موقعیت استفاده کردم. بچه رو از ب*غ*لش گرفتم و از جمع دور شدم. عزیز و فاطمه توی آشپزخونه نشسته بودند. از کابینت یه پفک در آوردم و به آرش دادم که نغ نغ نکنه.

عزیز با خنده گفت:

- چه قدر بچه داری بهت میاد!

-خیر سرم!

-خانوم خیلی خوش حاله. نه؟

-آره.

فاطمه هم تایید کرد و غمگین به آرش نگاه کرد. دلم گرفت و بیرون اومدم. به ایوان جلوی ساختمون رفتم و با آرش حرف زدم که چیز زیادی از جمله هاش دستگیرم نشد. گوشیم توی جیبم تکون خورد. Sms آدلان رو باز کردم:

-کجا رفتی؟

نوشتم:

-تو حیاطم.

پنج دقیقه ی بعد کنارم ایستاده بود و من لبه ی استخر نشسته بودم. گفتم:

-چرا اومدی؟ ممکنه بد برداشت کنند.

- گفتم درباره ی استخر کارت دارم.

آرش دست های پفکیش رو نشونم داد و گفت:

- کثیف!

ب*و*سش کردم و گفتم:

- رفتیم تو برات می شورم خب؟

سرش رو کج کرد که یعنی «باشه» .

-چرا این بچه رو زمین نمی ذاری؟

-می افته تو آب.

romangram.com | @romangram_com