#گریان_تر_از_گریان_پارت_303

- بعدازظهری رو ولش کن الان مهمه که خوب و سرحالم.

داداش با لحن شوخی گفت:خدابخیر بگذرونه تو براچی این روزا اینطوری شدی یه دفعه ای تغییر موقعیت میدی؟مطمئنی مشکل خاصی نداری؟

لبخند گشادی زدم و با لهجه شمالی گفتم:داری منو صحنه سازی میکنی ها دادااااااش؟

همه زدیم زیر خنده از ته دل خوشحال بودم خنده هامم واقعیه واقعی بود از جام بلند شدم تا برم لباسامو عوض کنم که مارال گفت:هستی فردا از بیمارستان که برگشی باید بریم خرید.

- خرید چی؟؟_برای پس فرداشب لباس مناسب نداری بریم یه چیزی بخریم.

بایاداوری پس فرداشب لبخندی نشست روی ل*ب*م که از چشم هیچکس پنهون نموند.

سعی کردم لبخندمو کمرنگ کنم درهمون حال گفتم:لباس دارم نیازی به خرید نیست.

لحظه ی اخر متوجه ی زیر لبی خندیدن داداش و چشمکش شدم...دروغ چرا یه کوجولو خجالت کشیدم از اینکه داداش حسمو بدونه.

romangram.com | @romangram_com