#گریان_تر_از_گریان_پارت_302
به اشکایی که ریختم فکرکردم حق با صنم بود امروز اینقدر شیرین بود که تمام تلخیاهای دیروز و روزهای قبل رو فراموش کردم.
نگاهی به ساعت انداختم نه و نیم رونشون میداد چقدر زود گذشت عقربه ها اروم تر حرکت کنین بذارین با تمام وجودم این لحظه های خوش رو حس کنم.
بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه تحمل ترافیک به خونه رسیدم...ماشین رو پارک کردم و وارد شدم.
باخوشحالی که قشنگ از توی صدام حس میشد گفتم:سلام براهل خونه...من اومدم...اصلا خونه نورانی میشه وقتی من واردش میشم شمااگه منو نمیداشتین چیکار میکردین.
داداش و مارال و حتی مهرسا باتعجب بهم خیره شده بودن مارال زیر لب گفت:یا بسم ا..جن زده شدی هستی؟؟
- وا یعنی چی چه ربطی داره؟؟
- نه به بعدازظهری که اونقدر عصبی و کلافه به نظر میرسیدی نه به الان ...احتمالاسنگی چیزه نخورده تو سرت؟
romangram.com | @romangram_com