#گریان_تر_از_گریان_پارت_300


دستشو جلواورد وقطره ی اشک فروافتاده روی گونموگرفت...همون دستو جلوم گرفت و گفت:این اشکا خیلی باارزشن هستی نباید بی دلیل هدر برن بهم قول بده حتی اگه مال من نشدی هیچوقت این اشکارو بی دلیل حروم نکنی نه به عنوان یه عاشق بلکه به عنوان یه دوست بهم قول بده.

فقط تونستم سرمو به نشونه ی قول دادن تکون بدم.

لبخند تلخی زد و ادامه داد:خوب فکراتو بکن هستی درسته من یه ادم مغرورم لجباز و یکدنده ام ولی با تمام این وجود تا الان توی زندگی حتی یه بارم نگاهم هرز نرفته و نذاشتم هیچ کسی توی قلبم نفوذ کنه ولی اگه تو حسی نسبت بهم نداشته باشی جوری خودمو از زندگیت کنارمیکشم که هیچوقت نفهمی کجا رفتم..فقط اگه احساس توهم به من مشابه احساس من به تو بود بدون که تمام دنیا رو به پات میریزم و نمیذارم هیچکدوم از تلخیای زندگی گذشته ات تکرار بشه.

نمیخوام الان چیزی بگی فقط اگه مخالف بودی قرار خاستگای دوشب اینده رو منتفی کن و مطمئن باش در اینصورت هیچ کس به تو اعتراضی نمیکنه یعنی من چنین اجازه ای به هیچکس نمیدم.

دروباز کرد و از ماشین پیاده شد قبل از اینکه درروببنده گفت:نمیگم خداحافظ چون حس میکنم خداحافظ یعنی دیدار دیگه ای وجود نخواهد داشت میگم به امید دیدار و واقعا از ته دل امیدوارم که بزودی همو ببینیم...مواظب خودت باش اینجاهم نمون ممکنه برات مزاحمت ایجاد کنن...سری تکون داد و گفت:فعلا.

دقایقی بعد با ماشینش از جلوی نظرم ناپدید شد...در بین گریه لبخند گشادی زدم و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کردم باورم نمیشه هیجانم اینقدر زیاد بود که نمیتونستم نفس بکشم باید میرفتم جایی و باصدای بلند فریاد میزدم و از خداتشکر میکردم...تنها یه جا هست که میتونم بدون هیچ مزاحمی تا دلم میخواد فریاد بزنم ماشینو روشن کردم و به راه افتادم. .

به منظره ی پوشیده از برف روبه روم نگاه کردم...به پایین پام خیره شدم روی درختا انگاری پنبه ریخته بودن اسمون اینقدر به زمین نزدیک شده بود که حس میکردم بالاخره با زمین اشتی کرده و فاصله و جدایی زیاد بینشون به اتمام رسیده دونه های برف روی صورتم میریختن و حس خوبی رو بوجود میاوردن.


romangram.com | @romangram_com