#گریان_تر_از_گریان_پارت_299

نمیتونستم انکار کنم که اون روز توی بیمارستان وقتی اشکتو دیدم قلبم فشرده شد نمیتونستم انکار کنم که توی فانفار وقتی رنگ پریدتو دیدم از اعماق وجودم خودمو لعن نکردم من هومن رضائی برای اولین بار به خاطر یه دختر با خودم سرجنگ برداشته بودم به تدریج متوجه شدم حسم عادت نیست وابستگیم نیست یه چیزیه خیلی فراتر از اینا...حسم بهت فراتر ازحس فرزند نسبت به والدینشه...و الان تقریبا حدود یک ماهه که فهمیدم حسم دوست داشتن بوده....حسی که برخلاف خواست خودم به تدریج در وجودم رشد کرده بودو وقتی به خودم اومدم دیدم درکمال اونچه که هنوزم برای خودم غیرقابل باوره من بهت علاقه مندشم....به بودنت...به درکنارتوبودن...به بحث کردن....به شخصیت دوست داشتنیت...به طرزنگاهت،به مهربونیات نسبت به جنس خودت یاحتی کسای دیگه به امیدتوی قلبت،به شیطنتات به لجبازیات به شخصیت شکنندت که همیشه سعی داشتی سخت نشونش بدی و شاید بیشتر از همه ی اینا به غرورت.

لبخند محوی زده و ادامه داد:من عاشق غرورت شدم چون برای توزندگی توی غرورت خلاصه میشه برای من زندگی توی یه جفت چشم سبزیشمی که باتمام غمهای زندگیش ساخت به امیدفردایی درخشان.

بهم خیره شد:هستی....من خودتو،سخت بودنتو،سنگینی و وقارتو،تلخیا و کل کلاتو،غرورتو،همه باورهاواعتقاداتتوهمه امیدتو.....همه ی اونچه که هستی روباهم میخوام....شاید درکش برات سخت باشه و شاید خیلی بی مقدمه باشه ولی میخوام بدونی....با تحکم و بدون هیچ تردیدی توی چشام خیره شد و گفت:من....من دوست دارم.

دوست داشتنم نه زودگذره و نه اتمام پذیر بلکه اینقدر توی وجودم رشد کرده که ریششو باهیچ محلولی نمیشه از جادرآورد.

شنیدن اونچه که مدتهامنتظرش بودم باعث شدبغض گلوم به اشک تبدیل بشه دستاموگذاشتم روی صورتموباتمام توان ولی آهسته اشک ریختم....خدایایعنی باورکنم این هومن همون کسیه که من ازاولین دیداریه پسرفوق العاده مغرورمیدیدمش که حاضربودبخاطرغرورش سرپوش روی احساسش بزاره؟

ولی الان درکمال احساس به من گفت منوباتمام باورهام دوست داره....چقدرندونسته قضاوت کردن

آدموپشیمون میکنه...خدایا صدمرتبه نه هزار مرتبه شکرت خدایا از همین الان تااخر عمر مدیونتم میدونستم تنهام نمیذاری مامان جون باباجون مرسی که تنهام نذاشتین.خدایا میشه زندگیمو توی همین لحظات متوقف کنی میتونم به جرات قسم بخورم این ثانیه ها شیرین ترین و ناب ترین ثانیه های عمرم هستن....واااااااای باورم نمیشه هومن به من ابراز عشق کرد.

گرمی دستاشو روی دستای یخ زدم حس کردم دستامو توی دستاش گرفت و توی چشام خیره شدبعد از چند دقیقه بدونیکه چشم ازم بگیره گفت:چشات وقتی اشکی میشن خیلی معصوم ودوست داشتنی ان ولی میدونستی هیچ چیزی به اندازه ی چشای اشکی تو توی این دنیا نمیتونه منو کلافه کنه و ازپادربیاره؟

romangram.com | @romangram_com