#گریان_تر_از_گریان_پارت_298
دوستدارم شایداگه اینقدرسفت سخت نبودم همون اوایل توی دانشگاه دل دینموازدست میدادم،دلم نمیخواست مثل خیلی ازرفیقام خودمودرگیرعشق عاشقی که معتقدبودم وجودنداره کنم.
درواقع من ازعاشق شدن فراری بودم،میدونستم وجود داره اماسعی میکردم همیشه طوری وانمودکنم که انگاراصلاچیزی توی چهارچوب دنیای من به نام عشق وجودنداره تا اینکه.....یه نفس عمیق کشید همزمان منم چشاموبستم آهسته صداشوشنیدم:برای اولین بارباشماروبه روشدم.
نفسم بالانمیومد،چشاموبازکردم زل زدم به نیم رخش خدایاباورکنم الان این هومن رضائیه کنارم نشسته
داره ازاحساس واسم حرف میزنه همونی که پیش چشم همه یه کوه غروره همونی که عشق روخرافات میدونه تکذیبش میکنه ولی ازسمتی ته دلش بازم یه جوری قبولش داره.
هومن:اوایل بودنبودت برام فرقی نمیکرد،اصلاانگارشخصی بنام هستی آتشین توی زندگیه شخصیه مارال خانوم وطاهاوجودنداره....اگه میومدم خونه طاهافقط جهت امورات کاری بودگاهیم درهمین بین کمی باجربحث های توخودموسرگرم میکردم....اما...باگذرزمان اومدنم دلیل گرفت...اونجامتوجه نمیشدم که چرامدام پی درپی حتی برای یه مسئله کوچیک میومدم منزلتون....دلیل اینونمیدونستم که چراوقتی میخواستم بیام اونجاازبهترین مارک ادکلن استفاده میکردم یا اینکه چرا از بهترین لباسهاوبهترین وسیله هاموبرای اومدن به خونتون استفاده میکردم فقط دلم میخواست مثلادرمقابل تومرتب و منظم باشم.
نمیدونستم چون عاشق نشده بودم،چون فراری بودم،ازمحبت کردن به یه جنس مخالف وحشت داشتم اماوقتی متوجه تعقیرحالاتم شدم که دیگه خیلی دیربود...برای اینکه خودمجاب کنم با خودم میگفتم دلیلش فقط میتونه یه وابستگی زودگذر باشه یا حتی شایدم یه عادت برای همین تصمیم گرفتم بارفتن به سفرهای کاری طولانی این عادت روازسرم بیرون کنم.
اما...
romangram.com | @romangram_com