#گریان_تر_از_گریان_پارت_297

متوجه شدم فهمیدم آدمامیتونن بهم خوبی کنن،میتونن شریک لحضه های هم بشن(غم شادی)میتونن کلی چیز بدست بیارن و در مقابل خیلی چیزا رو از دست بدن هدفاشون و ارزوهاشون میتونه تغییر کنه مخصوصااینکه میتونن بهم علاقه مندبشن...سعی کردم به تمام اطرافیانم وتمام دوستانم عشق بورزم اماازراه صحیحش اونم تازمانی بودکه هنوزبچه بودم...اماآدماتاآخرعمرشون بچه نمیمونن،بزرگ میشن بابزرگ شدنشون عقایدباورهاشون تعقیرمیکنه...من بچیگم جزاون دسته پسرایی بودم که دیوانه وارعاشق محبت به دیگران بود.

اماگفتم بچگیم،حالادیگه بچه نیستم26سال سن دارم...وقتی به جایی رسیدم که تونستم مسائل عاطفی روازمسائل عقلی جداکنم درواقع درست زمانیکه دانشجوشدم به این باوررسیدم که عشق اصلی فقط میتونه توی سینه یه مادرفرزندبه وجودبیاد برای همین برخلاف خیلی ازهم کلاسیام ترجیح دادم بجایکه خودمودرگیرمسائل عاطفیه محیط های امروزی کنم تمام وقتمو یابه کارکردن سپری کنم یااینکه صرف خانواده کنم.....اماگفته های اطرافیان اینقدر توی روحیه من مبنی برمغروربودنم تاثیرگذاشت که به تدریج واقعامغرورشدم تاحدیکه هیچ دختریوهم سطح خودم نمیدیدم.

چند سال پیش زمانیکه هنوز دانشگاه میرفتم به کوه غرور لقب گرفته بودم تمام دوستام بهم میگفتن احساس ندارم و خیلی خشکم اونا از عشق حرف میزدن و من میگفتم این حرفا همش خرافه است و عشقم فقط متعلق به داستانایی مثل لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاده.

(تعجب کردم وای خدای من هومن درست داشت حرفایی رو تحویل من میداد که یه روزی خودم

تحویل همه میدادم تصورش راجب عشق با تصور من مو نمیزنه...حتی جمله ایم که الان بیان کرد رو

من قبلا نمیدونم به کی الان حضور ذهن ندارم ولی مطمئنم به یه نفر گفتم)

ادامه داد:گفته های اوناباعث شدمن بشم اونچه نمیخواستم امابه تدریج به شخصیت فعلیم عادت کردم.

بقول دوستان:مستبد...یه دنده...لجباز....مغرور....نمیگم ازشخصیتم ناراضیم خیربلکه خودفعلیمو

romangram.com | @romangram_com