#گریان_تر_از_گریان_پارت_296


ناخودآگاه یه لبخندنشست رولبم:یعنی میخوایدبگیدکه...شما....درواقع میخوام بدونم شماچه حسی به من دارید؟؟؟؟میخوام بدونم فقط برپایه شناخت طاها ازمن خواستگاری میکنیدیا اینکه احساسیم....

ادامه حرفمونگفتم که باجدیت گفت:برفرض که احساسیم وجود داشته باشه....سرموآوردم بالاخیرش شدم ادامه داد: مگه برای شماکه یه خانوم مستبدین فرقیم میکنه؟

اخمام رفت توهم نه ازاینکه منوبه زبون بی زبونی یه بی احساس خطاب کردازاینکه گفت برفرض من که زورش نکرده بودم....هم بغض کردم هم دلخورشدم باحالت عصبی گفتم:متاسفانه نه من کسیم که زندگیموبرپایه فرضهاتشکیل بدم نه شماکسی که به این راحتی ازغرورتون بگذرید...منم قصدندارم خودموبه شماتحمیل کنم ازازدواج های این سبکیم اصلاخوشم نمیادپس دیگه حرفی باقی نمیمونه.

ازجام بلندشدم اگه یه لحضه دیگه اونجامیشستم میزدم زیرگریه تاهمینجاشم حسابی ازخودگذشتگی کردم بهش پیشنهاد دادم شخصی بیادبیرون باهم حرف بزنیم درواقع این کاری بودکه اون بایدانجام میداداماظاهراغرورش ارزش بیشتری داره.

زبپ چکمه هاموبستم کیفموبرداشتم نگاه آخروبه چهره عصبیش انداختم گفتم:روزخوش آقا.

.

شدت عصبانیتموسردراین ماشین بیچاره خالی کردم باتمام توان کوبیدمش،کیفوپرت کردم صندلی عقب خواستم سوئیچو جابزنم که ازدستم افتادتااومدم خم شم برش دارم دراتومیبل بازشد،بوی عطرمارکش توی فضای ماشین پیچید....سرموآوردم بالابه چشای مشکیش زل زدم نگاه ازم گرفت به روبه روچشم دوخت،آهسته بدون هیچ مقدمه ای شروع به صحبت کرد:ازوقتی به عقل شعوراومدم خیلی چیزارو


romangram.com | @romangram_com