#گریان_تر_از_گریان_پارت_290


فصل نهم.

باعصبانیت دراتاق بهم کوبیدم همیشه بیزاربودم ازازدواج های سنتی اماحالامتاسفانه خودم دارم میشم جزوکسایی که زندگی مشترکشون برپایه سنت شکل میگیره....اینطوری نمیشدبایدیه کاری میکردم.

شایداگه یه ماه پیش زمانیکه داشتیم توی اون شب برفی باهم حرف میزدیم کامران مانع صحبتمون نمیشدحالانیازی نبودمن اینقدرتوی گیجی دست پابزنم.

((یه ماه از اون شب برفی که داشتیم توی خلوت باهم حرف میزدیم و کامران مانع صحبتمون شد میگذره دوهفته بعد از اون شب نوشین خانوم به طور رسمی زمانیکه فقط خودم و خودشو مارال بودیم در مقابل خودم موضوع خاستگاری رو مطرح کرد و متقابلا ازم اجازه خواست در زمان مناسب به طور رسمی به قول خودشون تشریف بیارن منزلمون و من در کمال بهت و ناباوری فقط تونستم سکوت کنم و به اتاقم برگردم و همین سکوتم باعث شد هردوشون فکرکنن من اجازه ی انجام اینکارو بهشون میدم.حالاهم قراره دوشب دیگه به طور رسمی خانوادگی تشریف بیارن))

کلافه روی تخت دراز کشیدم برای هزارمین بار این سوال از ذهنم گذشت چرا توی این مدت اگه احساسیم نسبت بهم داشت بروز نداده.غلتی زدم و به شانه خوابیدم و با دیدن گوشیم روی پاتختی یه فکر توی ذهنم جرقه زد خسته شده بودم از این همه سردرگمی باید امروز تکلیف خودمو مشخص میکردم دلم نمیخواست به کسی تحمیل بشم.اگه واقعا این خاستگاری به خواست خودش بوده باید از زبون خودش بشنوم.

خم شدم و گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم با تردید به انگشتم که هنوز دکمه ی اتصال رو لمس نکرده بود خیره شدم چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدمو دکمه ی اتصال رو فشار دادم.

سه تا بوق خورد دیگه ناامید شده بودم قصد قطع کردن داشتم که صدای مردانه اش توی گوشی پیچید.


romangram.com | @romangram_com