#گریان_تر_از_گریان_پارت_288
بی خیال بلندشدم پالتوموبرداشتم رفتم سمت درخروجی سالن تاکمی هوابخورم....اماتادروبازکردم....یه لبخندنشست رولبم....برگشت بادیدنم اونم لبخندزد....دلم نمیخواست خیلی زیادبهش لبخندبزنم باخودش فکرمیکنه من پسرندیده ام اماچیکارکنم این دهن مبارک به همین راحتی بسته نمیشد...درکل وقتی میدیدمش نیشم تابناگوش بازمیشد(درعجب بودم،منکه اینقدرمیدیدمش میخندیدم پس اون چراگفت وقتی میبینیم اخم میکنی)...رفتم سمتش:شب قشنگیه مگه نه؟
دستاشوبهم مالید:قشنگه اماخیلی سرده.....نمیدونم چراولی اون لحضه دلم میخواست پالتومودربیارم بدم بهش امادیگه اینجوری خیلی پررومیشد.
-شماکه اینقدرسرمائی چرالباس نپوشیدی؟..سرمامیخوریدها.
-بعداونوقت دوتاییمون میشیم مثل هم....به روبه روخیره شد.
لپام گرگرفت ازحرفش خیلی خوشم اومدحتی اگه بی منظورگفته باشه یه جورایی احساس گرمامیکردم
کنارش ایستادم الان وقتش بودبامن من گفتم:شما...سرشبی....توی سالن خونه خودمون...نذاشت ادامه بدم:بله!!!درسته...دروغ نبود.
یه حالی شدم...سرموانداختم پائین بااسترس گفتم:یعنی..شما...منو....بااثابت یه گوله برفی بزرگ به کتف هومن حرف تودهنم ماسیدباتعجب برگشتم سمت کسی که این کاروکرده بود.
romangram.com | @romangram_com