#گریان_تر_از_گریان_پارت_287

دلم میخواست همون لحضه یکی بزنم پس کله خودم تازه یادم اومدخیلی خیلی دیگه خودمونیش کردم.

ازاونجایی که پروئی خصلت خردادیاست بازم کم نیاوردم:چیکارکنم یه ذره ازشوخ طبعی شماروهم به ارث ببرم خودش کلی کاره....کامران دستاشوبهم کوبیدبالحن کشیده ایی گفت:اِاِاِ.....راست میگی.

به خودم اشاره کردم گفتم:بعـــــله....معلوم نیست واقعا.

کامران خواست چیزی بگه که صدای هومن مانع شد:به به مرسی چه استقبال گرمی نه خواهش میکنم ازجاتون پانشید....داداش طاهاکه تااون لحضه فقط میخندیدگفت:نکنه میخوای برای ورودافتخارآفرینت پرچم بزنیم.....دوباره همه خندیدن درحالی که میرفت سمت اتاقش گفت:نخیرنیازی به پرچم نیست من زیاداهل شهرت مقام نیستم....همه مستقرشدیم دقایقی بعدهومنم به جمع پیوست.

.

میزشام جمع شده بودهرکسی مشغول کاری،نمیدونم چرا اماباچشم دنبال هومن گشتم تاپیداش کنم

ولی توی جمع نبود...یه حسی داشتم حسی که تابه حال تجربه اش نکرده بودم،هم خوب بودهم شیرین مهمترازهمه اون حس باعث شده بودامشب انرژی فوق العاده ایی داشته باشم دلم نمیخواست یه جابشینم

ته دلم غوغایی بودبرای هزارمین بارحرفشوتوی ذهنم هلاجی کردم...یعنی واقعااونم دوسم داره؟

romangram.com | @romangram_com