#گریان_تر_از_گریان_پارت_286
دستموگذاشتم روی آیفون خیلی محتاتانه به ماشینش خیره شدم هنوزهمونجابوداونم توی ماشین نشسته بودآخــــــــــی حتماخیلی خوشحال شده....بچم....اگه میدونستم اینقدرخوشحال میشه میگفتم صد.....یه حسی درونم گفت:زررررررنــــزن توکه بیشترازاون خوشحال شدی.
درخونشونوبازکردم البته خونه که نمیشه گفت قصربودهرچندکه منزل فعلی خودمونم کمی ازاین نداشت.
به درختای پرازبرفشون چشم دوختم یه آه بلندبالاکشیدم یعنی آیداالان کجامیتونه باشه چقدعاشق درختای سفیدشده ازبرف بود....مثلاخودم آهسته میرفتم که زمین نخورم اماحقیقتادوست داشتم وقت کشی کنم تاهومنم بیادباهم بریم داخل که ماشاا....اونم دل ازماشینش نمیکند.
به ناچار راه افتادم رفتم سمت خونه باورودم همه بالبخندازم استقبال کردن نوشین خانوم اومدجلو
گونموب*و*سیدباخنده گفت:بهتری عزیزم؟....فقط به یه لبخنداکتفاکردم همون لحضه صدای یه نفروشنیدم:
مامان جان اگه بهترم شده باشه الان شمااینقدرجلوی درسالن نگهش میداری که دوباره سرماخوردگیش اوت میکنه....برگشتم سمت کامران یه گرمکن طوسی رنگ باشلوارهمرنگش پوشیده بودازظاهرش مشخص بوداونم سرماخورده باخنده گفتم:سلام به آق کامی خودمون....ازظاهرت پیداست توهم مبتلابه ویروس شدی میگم میخوای یه نسخه برات بپیچم.....به دقیقه نکشیدجمع رفت روی هوا باتعجب گفتم:
-جدی گفتم....کامران میون خنده گفت:میدونم خانوم دکترولی لحنت خیلی خنده داربود.
romangram.com | @romangram_com