#گریان_تر_از_گریان_پارت_284


دیدمش که آهسته آهسته داره میره سمت درخروجی منم بایه حس خیلی خوب توصیف نشدنی که البته

بایدقبلش به صحت حرفاش پی ببرم به دنبالش راهی شدم.

درماشینوبازکردم نشستم(اون زودترازمن سوارشده بود)برگشتم سمتش بینی سرخش خبرازسوزهوارو

میداد...بایداعترا ف کنم خیلی بانمک شده بودیه لبخندزدم(بی چاره الان باخودش میگه خود درگیری دارم تاچنددقیقه پیش اشک میرختم الان بهش لبخندمیزنم)بادیدن لبخندم خندیدطوریکه دندونهای سفیدمرتبش توی چهارچوب لبای خوش فرمش خودنمایی کردناخودآگاه گفتم:شدی شبیه دلقکای سیرک....چیزی نگفت ماشینو

روشن کردهمزمان آهسته زمزمه کرد:چه عجب خندتودیدم.

تقریبانزدیکای خونشون بودیم دل تودلم نبودحالمم بدفقط به این خاطرکه به صحت حرفش پی ببرم همراهش اومدم امادریغ ازیه کلمه حرف تمام راه به سکوت گذشت....روم نمیشدسوال توی ذهنموازش بپرسم....بالاخره دلوزدم به دریا:حستون یه جورحس خواهربرادریه دیگه؟

به نیم رخش خیره شدم(دروغ چراولی تک تک سلولای بدنم خواهان شنیدن کلمه نه از زبونش بود)


romangram.com | @romangram_com