#گریان_تر_از_گریان_پارت_283

باتعجب سرموگرفتم بالابهش خیره شدم لبخندروی ل*ب*ش بودباخونسردی گفت:ولی حس من نسبت به تو

دقیقابرعکس حسیه که توبه من داری...فقط به دهنش خیره شده بودم باورچیزی که شنیدم برام سخت بود،این همون هومن بود!!!نه اصلا...شوخیه...امکان نداره...چنددقیقه سکوت بعدش دربرابرچشای پرازتعجبم سالن روترک کرد

اماقبلش آهسته گفت:پنچ دقیقه منتظرمیمونم، البته اگه خواستی بیای.

زبونم قفل شده بودپاهام بدتراز،زبونم دلم میخواست چیزیوکه شنیدم باورکنم امایه حسی درونم میگفت باورش یه حماقت محضه ناخودآگاه چهره پرازاشک آیداپیش چشم تدائی شد؛همونجازانوزدم نشستم به گریه کردن...گریه میکردم چون بدقول بودم چون حماقت کردم چون دلموباختم...به همین راحتی پشت پازدم به قولی که به آیداداده بودم.

دلم میخواست برم بیرون یه باردیگه ازش بپرسم که آیاواقعاحرفاش جدی بودیانه امایه حسی درونم مانع شد...یادحرفش افتادم« پنچ دقیقه منتظرمیمونم، البته اگه خواستی بیای.»

ازجام بلندشدم بایدمیرفتم تابدونم حرفاش صحت داشت یانه خیلی سریع درسالن روبازکردم اماباتعجب دیدم روی صندلی استراحتی نشسته یه حس خیلی خوبی داشتم یعنی به خاطرمن نرفته،شاید

منتظرم شده شایدکه نه...حتما....سرشوآوردبالابادیدن چهره ام لبخندی زدبه ساعت مچیش خیره شد

سرشوآوردبالاهمزمان مچ دستشم گرفت بالاباانگشتاش عدد5رونشون دادیه لحضه خندم گرفت درواقع یعنی پنج دقیقه مهلت دارم برای آماده شدن فوری رفتم اتاقم لباسموعوض کردم.

romangram.com | @romangram_com