#گریان_تر_از_گریان_پارت_281

همون لحظه نفیسه خانوم اومد ابتدا سینی رو مقابل هومن گرفت و بعد من...سپس رو به من اضافه کرد:مادرجون من میرم خونه ی خواهرم تا فردا برمیگردم به اقاگفتم...سری تکون دادم و ازش خداحافظی کردم.

کمی از قهوه ام خوردم گرمیش باعث شد به سرفه بیوفتم...بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد.همه ی دلتنگیای این مدت روبه یاد اوردم به یاداوردم که به خاطر همین ادم چقدر اشک ریختم چقدر میون بغض لبخند زدم به خاطرش بعد از بیست و چهارسال دربرابر خواهرم ایستادم و ازش برای اولین بار سیلی خوردم ولی این ادم خیلی راحت روبه روم نشسته و نمیدونه با اینجا بودنش چه غوغایی توی قلب و دلم راه انداخته.

برخلاف خواسته ی قلبیم با لحن خیلی سردی گفتم:من شرمندم حالم مساعد نیست نمیتونم بیام مارال اگه قبلا باهام هماهنگ میکرد بهش میگفتم...پوزخندی زده و ادامه دادم: نیازی نبود شماهم این همه مدت زمانتون هدر بره.

_یعنی نمیخواین بیاین؟؟_خیر متاسفانه شرایطشو ندارم_ولی مامان تدارک دیدن مطمئنا اگه نیاین ناراحت میشن.

از جام بلند شدم واقعا نمیدونم چجوری توی چشاش خیره شدم و گفتم:ترجیح میدم توی تنهایی خودم باشم تا اینکه توی جمعی باشم که فقط یه نفر خواهان حضورمه.

تا اومدم به سمت پله ها برم صداشو شنیدم که گفت:مشکلت چیه؟؟

به سمتش برگشتم لحنش اینقدر سرد و جدی بود که لرزه به وجودم انداخت بغضمو کنار زدم و مثل خودش در کمال سردی و غرور گفتم:اولا مشکلی ندارم ثانیا مشکلی هم داشته باشم دلیلی نمیبینم برای شما توضیح بدم.

_جدی؟؟...بهم نزدیک شد و گفت:ولی من خوب میدونم مشکلت چیه.

romangram.com | @romangram_com