#گریان_تر_از_گریان_پارت_279

وارد خونه شدم با دیدن صحنه ی روبه روم چشام بی هیچ حرکتی روی فردی که پشت بهم نشسته بود قفل شد.

کمی فکر کردم حدود یک هفته است که ندیدمش حدود یک هفته است که قلبم توی سینه بیقراری میکنه حدود یک هفته است که چشام از شدت گریه کردن از سردلتنگی همه جا رو تار میبینه..

این چرا تنها اینجا نشسته پس مارالو داداش طاها کجان؟

با صدای نفیسه خانوم به سمتش برگشتم چون یه دفعه ای اومده بود کمی ترسیدم.(نفیسه خانوم با اینکه سن خیلی زیادی نداشت منو دخترم یا مادرجون صدامیکرد تقریبا چهل و هشت سالش بود)

نفیسه:سلام مادرجون کی اومدی؟_من...چیزه من همین الان اومدم براچی؟_هیچی فقط اقاهومن بیچاره از نیم ساعت پیش منتظر تویه.

همون لحظه صدای هومنو شنیدم:سلام هستی خانوم؟چه عجب تشریف اوردین.

به سمتش برگشتم سعی کردم اصلا بهش خیره نشم با صدای گرفته ای که دلیلش سرماخوردگیم بود گفتم:سلام منتظر من بودین؟؟_بله نیم ساعتی میشه..

نفیسه خانوم:هستی مادر برو بشین یه لیوان شیرداغ برات بیارم تا بخوری گلوت یکم اروم بشه.

romangram.com | @romangram_com