#گریان_تر_از_گریان_پارت_278


سرم رو روی میز گذاشتم حالم خیلی بد بود از صبح این چندمین باریه که از شدت سردرد بی طاقت میشم.

صدای در اومد حتی حوصله نداشتم سرمو بلند کنم ببینم کیه...صدای پریسا(یکی از همکارا که رابطه ی خوبی با هم داشتیم)روشنیدم که گفت:پاشو هستی پاشو تا تلف نشدی برو خونه وقت کاریتم تموم شده ساعت پنج بعدازظهره من موندم تو با این حالت مجبوری به جای یه نفر دیگه شیفت وایستی.

سرم رو که حسابی روی بدنم سنگینی میکرد بین دودستم گرفتم و با صدای بی حالی گفتم:خانوم موسوی مدرسه ی بچه اش جلسه گذاشته بودن باید میرفت کسی نبود جاش وایسته دلم براش سوخت حالا اومد یا نه هنوز.

_اره بابا اومده خواست بیاد ازت تشکر کنه گفتم حالت خوب نیست بلند شو برو دیگه.

از جام بلند شدم روپوشمو دراوردم حوصله ی خونه رو نداشتم میدونستم مارال تا به نتیجه ی دلخواه خودش نرسه دست از سرم برنمیداره از پریسا خداحافظی کردم و باحالی خراب به سمت خونه حرکت کردم.

تا زمانی که رسیدم به خونه یه چهار باری تا مرز تصادف پیش رفتم ولی به خیر گذشت.

خدا لعنتت کنه هستی مجبور بودی بری زیر دوش اب سرد وایستی حالا هم دردو تحمل کن تا بمیری.


romangram.com | @romangram_com