#گریان_تر_از_گریان_پارت_277
نگاهشو توی چشام دوخت اولین قطره ی اشکش روی صورتش فروافتاد. با لحن گرفته ای گفت:ببخشید خواهری به خدا دست خودم نبود ای کاش دستم میشکست و روت بلند نمیشد.
وای خدا من لیاقت این همه ازخودگذشتگی رو ندارم به خداقسم ندارم...
سرمو توی شونه هاش مخفی کردم و در بین گریه گفتم:غلط کردم مارالی ببخش.الهی من کور شم اشک تو رو نبینم به خدا عصبانی بودم اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم مگه هستی جز تو کیو داره هان بگو بخشیدیم تا با خیال راحت برم.
مارال با کمال مهربونی ب*و*سه ای روی پیشونیم زد و گفت:من از دست تو ناراحت نشدم که بخوام ببخشمت نگران بودم تو از من ناراحت شده باشی که میبینم خواهرم باگذشت تر از این حرفاست.
الانم دیرت شده برو بعداز ظهر که برگشتی در این باره مفصل صحبت میکنیم چون دیشب به نتیجه ی مطلوبی نرسیدیم.
صدای داداش باعث شد به سمتش برگردم.لیوان شیری رو به سمتم گرفت و گفت:بیا بگیر خانوم دکتر اینو بخور که با این صدای خوشگلت بیمارا رو سکته ندی.
لبخندی زدم با حالت تهوع به لیوان شیر خیره شدم تاخواستم مخالفت کنم اخمای داداش مانعم شد.به هر بدبختی بود لیوان شیرو سرکشیدم و منزلو به مقصد بیمارستان ترک کردم.
.
romangram.com | @romangram_com