#گریان_تر_از_گریان_پارت_276


دوست نداشتم برم اشپزخونه ولی چاره ای نبود اگه نمیرفتم داداش خیلی ناراحت میشد گفته بود هراتفاقیم که بیوفته همه باید صبح صبحونه رو با هم بخورن و از خونه برن بیرون البته من فقط روزایی به این قانون عمل میکردم که شیفت کاریم صبح بود راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم.

طبق معمول همه زودتر از من بیدار شده بودن داداش و مارال با لباس مخصوص محیط کاری و مهرسا با لباس مدرسه سرسفره نشسته و مشغول خوردن صبحونه بودن.

به خاطر رفتار دیشبم از مارال خجالت میکشیدم هنوز کسی متوجه من نشده بود خواستم عقب گرد کنم و بدون خبر برم که صدای سرفه ی شدیدم باعث شد همه به سمتم برگردن.

از شدت سرفه قرمز شده بودم مارال با تعجب بهم خیره شده بود به خودش که اومد از جاش بلند شد و به سمتم اومد با نگرانی گفت:چی شده هستی؟

نفس عمیقی کشیده و گفتم:هیچی فکر کنم سرماخوردم.

این جمله رو درحالی گفتم که سرمو پایین انداخته بودم واقعا از مارال خجالت میکشیدم چطور تونستم اونطوری باهاش صحبت کنم.

گرمای اغوش مارالو که حس کردم با تعجب سرمو بالا اوردم نم اشک به خوبی توی چشاش دیده میشد.


romangram.com | @romangram_com