#گریان_تر_از_گریان_پارت_271

نگاهی به داداش انداختم با سرش اشاره کرد بیا بشین رفتم نشستم میدونستم جوابم چیه ولی به خاطر احترام به مارال نشستم چشم دوختم به لبای مارال بالاخره لب باز کرد و گفت:امروز نوشین خانوم اومده بود اینجا درواقع اومده بود با تو صحبت کنه ولی تو نبودی نوشین خانوم یه بار دیگه هم قبل از اینکه من ارسلانو به دنیا بیارم در این مورد باهام صحبت کرده بود ولی من وقت نکردم به تو بگم.

با گیجی گفتم:لطفا واضح تر صحبت کن متوجه نمیشم.

_کاملا واضحه نوشین خانوم تو رو برای اقاهومن در نظر گرفته به نظر من این بهترین موقعیت زندگیته طاها هم فکرمیکنم بامن هم عقیده باشه تو هم خوب فکر کن هستی اینبار مثل دفعات قبل نیست که بی هیچ دلیلی بگی نه اینبار باید یه دلیل منطقی برام بیاری یه دلیل که اثبات کنه هومن واقعا شخص مناسبی برای تو نیست.

دیگه چیزی نمیشنیدم مارال داشت چی میگفت من هومن ازدواج!!شادی وصف ناپذیری به وجودم سرازیر شد که البته خیلی گذرابود و سریعتر از اون چیزی که فکرشو میکردم از بین رفت حرفای اون شب نوشین خانوم اومد تو ذهنم(بهش میگم بیا بریم برات خاستگاری میگه از ازدواج سنتی خوشم نمیاد میگم خودت یه نفرو برا خودت انتخاب کن میگه اون یه نفر باید اتفاقی وارد زندگیم بشه)...هومن از ازدواج سنتی خوشش نمیاد یعنی این ازدواج زوریه یعنی من اینقدر حقیر شدم که خودمو به زور به کسی تحمیل کنم نوشین خانوم گفت هومن گفته همسر ایندش باید به طور اتفاقی وارد زندگیش شده باشه ولی من که اتفاقی وارد زندگی هومن نشدم...حس بدی بهم دست داد حس ضعیف بودن حقیر بودن نه من حاضر نیستم به خاطر خودم یکی دیگه رو وادار به انجام کاری کنم که هیچ رغبتی بهش نداره.

سعی کردم بغضمو کنار بزنم از جام بلند شدم درهمون حال گفتم:من حرفمو زدم دلیلی نمیبینم تکرارش کنم.

مارالم از جاش بلند شد روبه روم ایستاد و گفت:شدی عین این بچه های دو ساله که هیچی حالیشون نیست و منطق سرشون نمیشه بفهم هستی تو نمیتونی تنهایی از زیر بار مسئولیتهای زندگیت سالم بیرون بیای بفهــــــم.

با خشمی که از غم درونم نشات میگرفت با صدای تقریبا بلندی گفتم:نمیفهمم دست از سرم بردار مگه زوره من اصلا دوست دارم نفهم از دنیا برم نمیخوام بفهمم میفهمی نمیخوام چرا بهانه میاری بگو از دستم خسته شدی بگو وجودم باعث شده زندگیت خراب بشه بگو ازم متنفری دیگه چه دلیلی داره که منو متهم میکنی به نفهمیدن هااااان؟؟؟؟؟نگران نباش خواهرِمن مزاحم زندگیت همین الان وسایلاشو جمع میکنه از خونت میره امشب راحت سرروی بالشت بذار دیگه از فردا هستیی نیست که زندگیتو ارامشتو خراب کنه الان دیگه راحت باش.

ادامه ی حرفم با سوزش یه طرف صورتم قطع شد...با تعجب به مارال نگاه کردم دستمو روی صورتم گذاشتم باورم نمیشه مارال به من سیلی زد؟؟؟داداش داشت با تعجب به ما دونفر نگاه میکرد تا خواست به سمتم بیاد با سرعت به سمتم اتاقم دویدم و درم پشت سرم قفل کردم.

romangram.com | @romangram_com